مقاله کاروان اسیر اهل بیت در روز پنج شنبه 26 دی ماه سال 1398 ساعت 22:08:33 توسط تیم تولید محتوا - سایت عکس و مقاله نوشته شده است.

فهرست

بازگشت کاروان اهل بیت عصمت (علیهم السّلام) به مدینه پس از واقعه عاشورا

1. رسیدن خبر شهادت حضرت سیدالشهدا (علیه السلام) به مدینه چند روز پس از شهادت

خبر شهادت حضرت امام حسین (علیه السّلام) و شهدای دشت کربلا (علیهم السّلام) چندی پس از واقعه عاشورا به مدینه رسید در این باره شیخ مفید می نویسد: «چون ابن زياد ملعون سر مقدس حضرت امام حسين (علیه السّلام) را براى يزيد (لعنه الله علیه) فرستاد عبد الملك بن ابى الحريث سلمى را طلبيد و به او گفت: به مدينه برو و بر عمرو بن سعيد بن عاص در آى و او را به كشته شدن حسين مژده بده، عبد الملك گويد: من سوار بر شتر شده و به سوى مدينه رهسپار شدم، پس مردى از قريش مرا ديدار كرد و گفت: چه خبر؟ گفتم خبر نزد امير است و آن را خواهى شنيد: گفت «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ‏» به خدا حسين (علیه السّلام) كشته شد و چون بر عمرو بن سعيد درآمدم گفت: چه خبر دارى؟ گفتم: خبرى است كه امير را شاد كند. حسين بن على كشته شد. گفت: بيرون برو و خبر كشته شدن او را در شهر جار بزن، پس آمدم و جار كشيدم به خدا هرگز فرياد عزايى چون فريادى كه زنان بنى هاشم در خانه ‏هاشان به عزاى حسين برآوردند نشنيده ‏ام. آنگاه كه خبر كشته شدن حسين بن على را شنيدند، پس به نزد عمرو بن سعيد درآمدم چون مرا ديد؛ خنده ‏اى كرد آنگاه به شعر عمرو بن معدي كرب تمثل جسته كه گويد: شيون كردند زنان بنى زياد شيونى * مانند شيون زنان ما در بامداد روز ارنب. سپس عمرو گفت: اين شيون (امروز) در برابر شيون عثمان (كه زنان بنى اميه بر او كردند) آنگاه به منبر رفته مردم را از كشته شدن حسين بن على آگاه نمود و بر يزيد بن معاويه دعا كرد از منبر به زير آمد.

برخى از دوستان عبد اللَّه بن جعفر (شوهر حضرت زينب كه دو پسرش در كربلا شهيد شدند.) به نزد عبد اللَّه رفته خبر كشته شدن دو پسرش را به او دادند، عبد اللَّه گفت: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ‏» پس ابو السلاسل غلام عبد اللَّه گفت: اين اندوهى است كه ما از ناحيه حسين بن على داريم. عبد اللَّه نعلين خود را به او زده او را از نزد خود دور كرد و گفت: اى پسر زن لخناء (دشنامى است در عرب) آيا در باره حسين (علیه السّلام) چنين گویى؟ به خدا اگر من در خدمت آن حضرت بودم هر آينه دوست مي داشتم از او دور نشوم تا در كنارش كشته شوم، به خدا چيزى كه مرا از آن دو خوشنود مي كند و در مرگشان دلدارى به من مي دهد اين است كه آن دو در ركاب برادر و پسر عمويم كشته شدند و جان خود را در راه ياريش دادند درباره او شكيبائى ورزيدند، سپس رو به همنشينان خود كرد و گفت: سپاس خداوندى را كه بر من شهادت حسين را گران كرد و اگر من به دست خود ياريش نكردم دو فرزندم او را يارى كردند.

درباره رسیدن خبر شهادت دو پسر حضرت زینب کبری (سلام الله علیها) در روز عاشورا به پدرشان عبدالله بن جعفر در منابع دیگر گزارشات مشابهی نقل شده است که به برخی از آنها اشاره می شود:

در وقعه الطف درباره این واقعه چنین آمده است: «وقتى به عبد الله بن جعفر خبر كشته‏ شدن دو فرزندش [محمد و عون‏] در كنار حسين (علیه السّلام) رسيد، مردم نزد او آمدند و به او تسليت مى‏گفتند. [عبد الله‏] رو به همنشينان خويش كرد و گفت: خداى عزّ و جلّ [را در هر مصيبتى‏] حتى بر قتل حسين (علیه السّلام) حمد و سپاس مى‏ گويم، اگر با دستهايم با حسين مواسات و همدردى و يارى نكرده ‏ام لااقل دو فرزندم با او مواسات و يارى نموده‏اند. و الله اگر نزدش حاضر بودم دوست مى ‏داشتم از او جدا نشوم تا در ركابش كشته شوم. به خدا چيزى كه مرا وادار مى ‏كند از دو فرزندم دست بكشم، مصيبت آنان را بر خود آسان سازم اين است كه آن دو در حال پايدارى و يارى برادر و عموزاده ‏ام [حسين عليه السّلام‏]، از دست رفته ‏اند.»

در تاریخ الکامل نیز درباره رسیدن خبر شهادت دو پسر عبدالله بن جعفر همسر حضرت زینب کبری (سلام الله علیها) در کربلا چنین آمده است: «چون خبر قتل حسين و دو فرزند عبد الله بن جعفر به خود عبد الله داده شد به عزا نشست يكى از وابستگان (موالى) او داخل شد و به او تعزيت و تسليت داد و در حالي كه مردم تسليت مى‏ دادند گفت: اين (بليه و مصيبت) از ناحيه حسين به ما رسيده است. ابن جعفر او را با كفش خود زد و گفت: اى زاده ناپاكان حسين را چنين و چنان مي گویى؟ به خدا سوگند اگر من هم حاضر بودم از او جدا نمى ‏شدم تا آنكه با او كشته شوم. به خدا سوگند تنها چيزي كه ما را گرامى و كريم داشته كه از جان خود دريغ نكنيم و مصيبت را براى ما آسان كرده اين است كه هر دو با برادرم و فرزند عم من مواسات كرده و كشته شدند در حالي كه با بردبارى و ثبات، جان سپردند. اگر من نتوانستم با حسين به دست و نفس خود مواسات و جانبازى كنم دو فرزندم اين كار را كردند.»

در تاریخ طبری درباره رسیدن خبر شهادت دو فرزند عبدالله بن جعفر چنین نوشته شده است: «عبد الرحمان بن عبيد، ابى الكنود، گويد: وقتى عبد الله بن جعفر بن ابى طالب خبر يافت كه دو پسر وى نيز با حسين كشته شده‏ اند، يكى از غلامانش پيش وى رفت، در آن وقت كسان به وى تسليت مى ‏گفتند. گويد: چنان دانم كه اين غلام به جز ابو اللسلاس كسى نبود و گفت: «اين را از حسين داريم و به سبب او به سرمان آمد.» گويد: عبد الله بن جعفر با پاپوش خويش او را بزد و گفت: «اى پسر زن لخناء، در باره حسين چنين مى ‏گويى؟ به خدا اگر آنجا بودم، دلم مى ‏خواست از او جدا نشوم تا با وى كشته شوم. به خدا چيزى كه مرا تسكين مى ‏دهد و غمشان را آسان مى‏ كند، همين است كه با برادرم و عموزاده‏ ام كشته شده ‏اند و او را يارى كرده ‏اند و با وى ثبات ورزيده ‏اند.» گويد: آنگاه روى به حاضران كرد و گفت: حمد خداى، به خدا كشته شدن حسين براى من گران بود، اگر دستانم او را يارى نكرد دو پسرم ياريش كردند.»

«ام لقمان دختر عقيل بن ابى طالب چون خبر كشته شدن حسين و همراهانش را شنيد سر و روى باز با خواهرانش ام هانى، اسماء، رملة و زينب، دختران عقيل از خانه بيرون آمدند براى كشته‏ هاى خود در كربلا مي گريستند و او مي گفت:

ماذا تقولون ان قال النبى لكم ماذا فعلتم و انتم آخر الامم‏
بعترتى و باهلى بعد مفتقدى منهم اسارى و قتلى ضرجوا بدم‏
ما كان هذا جزائى اذ نصحت لكم ان تخلفونى بسوء فى ذوى رحم‏

چه پاسخ دهيد اگر پيغمبر به شما بگويد: شما كه آخرين امتها بوديد؛ با خاندان من پس از رفتن من چه كرديد؟ گروهى را اسير كرديد و دسته‏ اى را به خون آغشتيد؟ پاداش نصيحتهاى من اين نبود كه پس از من درباره نزديكانم به بدى رفتار كنيد.»
در برخی از مقاتل خبر چنین نوحه سرایی و بی قراری دختر عقيل بن ابى طالب در هنگام ورود کاروان عترت (علیهم السّلام) به مدینه نقل شده است.

2. رسیدن کاروان خاندان عصمت (علیهم السلام) به مدینه

در زيارت ناحيه‏ مقدسه درباره بازگشت کاروان خاندان عصمت (علیهم السّلام) به مدینه آمده است:‏
فَقامَ ناعيكَ عِنْدَ قَبْرِ جَدِّكَ الرَّسُولِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ) فَنَعاكَ إِلَيْهِ بِالدَّمْعِ الْهَطُولِ، قائِلاً يا رَسُولَ اللَّهِ قُتِلَ سِبْطُكَ وَ فَتاكَ، وَ اسْتُبيحَ أَهْلُكَ وَ حِماكَ، وَ سُبِيَتْ بَعْدَكَ ذَراريكَ، وَ وَقَعَ الْمَحْذُورُ بِعِتْرَتِكَ وَ ذَويكَ. فَانْزَعَجَ الرَّسُولُ، وَ بَكى قَلْبُهُ الْمَهُولُ، وَ عَزَّاهُ بِكَ الْمَلائِكَةُ وَ الْأَنْبِياءُ، وَ فُجِعَتْ بِكَ اُمُّكَ الزَّهْراءُ، وَ اخْتَلَفَتْ جُنُودُ الْمَلائِكَةِ الْمُقَرَّبينَ، تُعَزّي أَباكَ أَميرَالْمُؤْمِنينَ.‏
پس، خبردهندۀ شهادت تو نزد قبر جدّ تو رسول خدا (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ) ايستاد و با اشك ریزان گفت: یا رسول الله، فرزند و عزیز دلت کشته شد و حرمت اهل بیت تو شكسته و مباح شمرده شد و فرزندان و ذريّه تو را بعد تو اسير كردند و خانواده و اطرافيانت در گرفتارى افتادند .پس پيامبر آشفته گرديد و قلب هراسناکش گريست و به خاطر تو فرشتگان و پيامبران بر او تسليت گفتند و به خاطر تو مادرت زهرا سوگوار و مصيبت‏ زده شد و لشكريان فرشتگان مقرّب الهى براى تسليت گفتن به پدرت امير مؤمنان آمد و شد كردند.
«چون اهل بيت (عليهم السّلام) نزديك به مدينه شدند، بشير بن جذلم كه از ملازمين ركاب بود؛ گفت: چون نزديك مدينه رسيديم، حضرت على بن الحسين (عليه السّلام) محلّ مناسبی فرود آمد و خيمه‏ ها را برافراشت و فرمود: اى بشير، خدا رحمت كند پدر تو را او مردى شاعر بود، آيا تو نيز بهره ‏اى از صنعت پدر دارى؟ عرض كردم: بلى يا بن رسول اللّه، من نيز شاعر هستم. فرمود: پس داخل مدينه شو و شعرى در مرثيه ابو عبد اللّه (عليه السّلام) بخوان و مردم مدينه را از شهادت او و آمدن ما آگاه كن
بشير گفت: حسب الأمر حضرت، سوار بر اسب شدم و به سوى مدينه تاختم تا داخل مدينه شدم، چون به مسجد حضرت پيغمبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) رسيدم صدا به گريه و زارى بلند كردم اين دو بیت را گفتم:
يا أهل يثرب لا مقام لكم بها قتل الحسين فأدمعى مدرار
الجسم منه بكربلاء مضرّج و الرّاس منه على القناة يدار
اى اهل مدينه، ديگر در مدينه اقامت نكنيد كه حسين (عليه السّلام) را شهيد کردند و به اين سبب سيلاب اشك از چشم من روان است.‏
بدن شريفش در كربلا در ميان خاك و خون افتاده و سر مقدّسش را بر سر نيزه ‏ها در شهرها مى ‏گردانند.‏
آن وقت فرياد بر آوردم كه: اى مردم، اينك على بن الحسين (عليه السّلام) با عمّه ‏ها و خواهرهای خود به نزديك شما رسيده ‏اند و بر دروازه شهر شما رحل خويش فرود آورده ‏اند و من پيك ايشانم آمدم تا شما را از مكان آن حضرت آگاه نمايم.‏
گويى بانگ بشير نفخه صور بود كه عرصه مدينه را صبح نشور ساخت، مخدّرات محجوبه بى ‏پرده از خانه ‏ها بيرون شدند و با صورتهاى مكشوفه و گيسوهاى آشفته و پاهاى برهنه بيرون دويدند و رویها بخراشيدند و صدا به ناله و زارى بلند كردند و فرياد وا ويلاه وا ثبوراه كشيدند و هرگز مدينه به آن حالت مشاهده نگشته بود و روزى از آن تلختر و ماتمى از آن عظيمتر ديده نشده بود.‏
بشير گفت: جاريه ‏اى را ديدم كه اشعارى در مرثيه حضرت سيّد الشّهداء (عليه السّلام) خواند، آنگاه گفت: اى ناعى، تازه كردى حزن و اندوه ما را و بخراشيدى جراحت قلوبى را كه هنوز بهبود نپذيرفته بود، اكنون بگو چه كسى و از كجا مى آیی؟‏
گفتم: من بشير بن جذلم هستم كه مولايم على بن الحسين (عليه السّلام) مرا به سوى شما فرستاده و خود آن حضرت با خاندان ابى عبد اللّه (عليه السّلام) در فلان موضع نزديك مدينه فرود آمده است‏.»‏
گويد: مردم مرا رها كرده به سوى بيرون مدينه شتافتند، من اسبم را رانده تا به آنان رسيدم و ديدم كه مردم راهها و مواضع را گرفته‏ اند، از اسبم فرود آمده پياده جمعيت را شكافته تا به در خيمه‏ ها رسيدم. هنوز امام سجاد در درون خيمه بود، بعد بيرون آمد در حالى كه دستمالى در دست داشت و بدان اشك خود را پاك مى ‏كرد و خادمى هم پشت سرش كرسیی در دستش بود، كرسى را بر زمين نهاد و امام بر آن نشست و نمى‏ توانست از اشك خود دارى كند، صداى گريه مردم و ناله دختران و زنان بلند شد و مردم از هر سوى امام را تعزيت مى ‏گفتند، گوئيا آن قطعه زمين يك پارچه صداى ضجّه شده بود.‏

حضرت امام سجاد (علیه السّلام) با دست فرمان سكوت داد همگان از ناله باز ايستادند. آنگاه فرمودند:‏
«الحمد للّه رب العالمين، مالك يوم الدين، بارئ الخلائق أجمعين الذي بعد فارتفع في السماوات العلى و قرب فشهد النجوى، نحمده على عظائم الأمور و فجائع الدهور و ألم الفجائع و مضاضة اللواذع و جليل الرزء و عظيم المصائب الفاظعة الكاظة الفادحة الجائحة.‏
أيها القوم ان اللّه و له الحمد ابتلانا بمصائب جليلة و ثلمة في الإسلام عظيمة قتل أبو عبد اللّه الحسين (عليه السلام) و عترته و سبي نساؤه و صبيته و داروا برأسه في البلدان من فوق عامل (عال) السنان و هذه الرزية التي لا مثلها رزية.‏
أيها الناس فأي رجالات منكم يسرون بعد قتله، أم أي فؤاد لا يحزن من أجله، أم أية عين منكم تحبس دمعها و تضن عن انهمالها، فلقد بكت السبع الشداد لقتله و بكت البحار بأمواجها و السماوات بأركانها و الأرض بأرجائها و الأشجار بأغصانها و الحيتان و لجج البحار و الملائكة المقربون و أهل السماوات أجمعون.‏
يا أيها الناس أي قلب لا ينصدع لقتله، أم أي فؤاد لا يحن إليه، أم أي سمع يسمع هذه الثلمة التي ثلمت في الإسلام و لم يصم.‏
أيها الناس أصبحنا مطرودين مشردين مذودين و شاسعين عن الأمصار، كأنا أولاد ترك و كابل، من غير جرم اجترمناه و لا مكروه ارتكبناه و لا ثلمة في الإسلام‏ ثلمناها، ما سمعنا بهذا في آبائنا الأولين، إن هذا الا اختلاق. و اللّه لو أن النبي (صلى اللّه عليه و آله) تقدم إليهم في قتالنا كما تقدم إليهم في الوصاية بنا لما ازدادوا على ما فعلوا بنا فإنا للّه و إنا إليه راجعون من مصيبة ما أعظمها و أوجعها و أفجعها و أكظها و أفظعها و أمرها و أفدحها، فعند اللّه نحتسب فيما أصابنا و ما بلغ بنا فإنه عزيز ذو انتقام.»‏
حمد مى ‏كنم خداوندى را كه پروردگار عالميان است، با همه خلايق رحيم و مهربان است و اوست صاحب روز جزا و آفريننده زمین و آسمان و از ادراك عقلها دور است و رازهاى پنهان نزد او آشکار است، حمد مى ‏كنم او را بر عظايم امور و مصائب بزرگ و نوائب غم اندوز و المهاى صبرسوز و مصيبتى سخت و سنگين.‏
اى مردم، همانا خدا كه حمد مخصوص او است که ما را به مصایبى گران و رخنه و شکافی بزرگ در اسلام مبتلا فرمود. ابو عبد اللَّه (عليه السّلام) و عترت و يارانش به شهادت رسيدند و زنان و دخترانش به اسارت رفتند، رأس مبارك او را بر نيزه ‏ها در شهرها گردانيدند و اين آن مصيبتى است كه نظیر و مانندی ندارد.‏
ايّها النّاس، كدام مردانند از شما كه بعد از اين مصيبت دل شاد باشند؟ و كدام چشم است كه پس از ديدار اين واقعه اشكبار نباشد. همانا آسمانهاى هفتگانه براى قتل حسين (عليه السّلام) گريستند و درياها با خروش امواج بر او گريستند آسمانها با اركان خود و زمين با نواحى خود و اشجار با شاخه ‏هايشان، ماهيان در اعماق بحار و همه فرشتگان مقرّب و سماواتيان براى او گریستند.‏
ايّها النّاس، كدام دلى است كه از قتل حسين (عليه السّلام) شكافته نشد؟ و كدام قلبى است كه مايل به سوى او نشد؟ و كدام گوشى است كه اين مصيبت را كه به اسلام رسيد بتواند شنيد؟‏
ايّها النّاس، صبح كرديم در حالى كه مطرود و پراكنده و رانده و دور افتاده از شهر و ديار بوديم، گوئيا از فرزندان ترك يا كابل هستيم، آن هم بدون ‏هيچ گناهى يا ناروايى كه مرتكب شده باشيم يا رخنه ‏اى به اسلام وارد كرده باشيم، چنين چيزى را در پيشينيان نشنيده‏ايم. اين اولين جنايت و بدعتى است كه مرتكب شدند.‏
به خدا كه اگر پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) به جاى سفارش درباره ما به قتل و غارت و ظلم بر ما فرمان مى ‏داد، افزون از اين جنايتها كه در حق ما شد از آنچه كردند زيادتر نمى ‏كردند. إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ‏، از مصيبتى چنين عظيم و دردناک و جانگداز و هولناک و تلخ و گزنده‏ نزد خدا شكوه مى ‏بريم، از حقّ تعالى خواهانيم كه در مقابل اين مصائب به ما رحمت و اجر عطا كند و از دشمنان ما انتقام كشد و داد مظلومان را از ستمكاران باز جويد.‏
راوى گويد: صوحان‏ به صعصعة بن صوحان كه مفلوج و زمين گير بود از امام به دليل بيمارى فلج از عدم حضور در كربلا پوزش خواست، امام عذرش را پذيرفته از حسن نيت او سپاس گزارد و براى پدرش طلب رحمت فرمود.»

بر کاروان اهل بیت(ع) در ورود به شام چه گذشت؟

ورود در روز اول ماه صفر 61 (هـ.ق.)

به نقل مشهور، کاروان اسیران اهل بیت(ع) و سرهای شهیدان، پس از 11 روز حرکت سریع و بی‌وقفه و با رنج و آزار و سختی‌های فراوان، سرانجام در روز اول ماه صفر 61 هجری قمری وارد شام شدند. بنابراین از نوزدهم محرم که از کوفه حرکت کردند تا اول ماه صفر، بین کوفه و شام در راه بودند. تقی الدین ابراهیم بن علی کفعمی در پایان قرن نهم هجری در کتاب «المصباح» خویش و شیخ بهایی و حاج شیخ عباس قمی در منتهی الآمال نوشته‌اند: «روز اول ماه صفر اهل بیت(ع) و سر بریده امام حسین(ع) و سایر شهیدان کربلا را وارد دمشق کردند.» برخی از مورخان تاریخ امامت و تشیع و روزنگاران تاریخ کربلا و عاشورا از سفر اجباری کاروان اهل بیت(ع) به شام سخن گفته‌اند، اما در ارتباط با تاریخ رسیدن به شام یا اظهار نظری ندارند یا زمانهایی غیر از اول ماه صفر سال 61 هجری قمری را ذکر کرده‌اند. اما قول مشهور همین اول ماه صفر سال 61 است.

کاروان در آستانه ورود به دمشق

در گزارش سیدبن طاووس آمده است: قوم ستمگر سر امام حسین(ع) و نیز زنان و مردان اسیر خاندان را حرکت دادند؛ چون نزدیک دمشق رسیدند. ام‌کلثوم(س) به شمر که از افراد آن قوم ستمگر بود، نزدیک شد و به او گفت: درخواستی از تو دارم! شمر گفت: درخواستت چیست؟ ام‌کلثوم(س) فرمود: «اینک شهر شام است، چون خواستی ما را وارد شهر کنی، ما را از دروازه‌ای ببر که تماشاگر کمتری دارد تا مردمان نظاره‌گر کمتری باشند و به ما کمتر نگاه کنند و امر کن و به آنان بگو سرهای شهدا را از میان ما بیرون ببرند و دور کنند و پیش دارند تا مردم به تماشای آنها مشغول شوند و به ما کمتر بنگرند؛ زیرا از کثرت نگاه‌هایشان به ما در این حال خوار و رسوا شده‌ایم!»
شمر بن ذی الجوشن خبیث و ملعون بر عکس رفتار کرد و فرمان داد که سرها را بر سر نیزه و در وسط کاروان حرکت دهند... (اللهوف، ص 173 وص 174- مثیرالاحزان، ص97- منتهی الآمال، ج1، ص307- شهادت‌نامه امام حسین(ع) بر پایه منابع معتبر، محمدی ری‌شهری، ص777 و ص 778).

تأمل در درخواست ام‌کلثوم(س) و رفتار شمر ملعون

از این درخواست ام‌کلثوم(س) و رفتار رذیلانه شمر در آستانه ورود به شام، می‌توان به شخصیت پلید و شیطانی شمر و باند تبهکار بنی‌امیه پی برد. امروزبرای زنان باایمان و باحجاب و باتقوا و با حیای اهل بیت(ع)، پوشیدگی و رهایی از نگاه‌های نامحرمان، آن قدر اهمیت دارد که از سردسته تبهکاران چنین درخواستی را دارند و او نیز بر خلاف درخواست آنان اقدام می‌کند. زنان و دختران امروز ایران زمین و پیروان اهل بیت(ع)، باید این زنان و دختران باحیا و عفاف و اهل پوشش را الگو قرار دهند و بدانند سلامت و عفاف زن در حجاب و پوشیدگی و عدم اختلاط با مردان و در دور شدن از نگاه زهرآلود مردان نامحرم است.

گزارش «سهل بن سعد»

یکی از گزارشگران صحنه‌ها و لحظات ورود کاروان اسیران اهل بیت(ع) و سرهای شهیدان به شام «سهل بن سعد» است. وی از اصحاب پیامبر خدا(ص) و امیرمؤمنان امام علی(ع) و از 17 نفری است که واقعه غدیر را سالها بعد در جامعه برای امام علی(ع) گواهی دادند. او تا زمان حجاج عمر کرد و در سال 74هـ.ق گرفتار شکنجه و آزار حجاج شد. وی از جمله کسانی است که حجاج به گردنشان مهر زد تا خوارشان کند و مردم از آنان حرف شنوی نداشته باشند.
وی در سال 88هـ.ق در 96 یا 91 یا 100 سالگی درگذشت. گفته می‌شود، او آخرین صحابی است که در مدینه از دنیا رفت.
وی هنگام ورود کاروان اهل بیت(ع) و آوردن سر مبارک سیدالشهدا(ع) به شام در این منطقه بوده است.
او گفته است: به قصد زیارت بیت‌المقدس از مدینه خارج شدم. در میان راه به شام وارد شدم، شهری دیدم پر آب و درخت و با خانه‌های بلند و منازل فراوان! دیدم که بازارها را تزیین کرده‌اند و پرده‌ها آویخته‌اند و زینت کرده و شاد و خوشحالند و دف و طبل و ساز می‌نوازند. با خود گفتم شاید امروز شما میان عیدی دارید که من نمی‌شناسم! از مردم پرسیدم: آیا در شام عیدی دارید که ما آن را نمی‌شناسیم؟
گفتند: ای پیرمرد! مگر تو در این شهر غریبی؟! گفتم: من سهل بن سعدم، پیامبر خدا(ص) را دیده‌ام و از او حدیث شنیده‌ام! گفتند: ای سهل ما تعجب داریم چرا خون از آسمان نمی‌بارد و چرا زمین سرنگون نمی‌شود و ساکنانش را فرو نمی‌برد؟ گفتم: چرا این گونه شود؟! گفتند: این فرح و شادی برای آن است که سر مبارک حسین بن علی(ع) را از عراق برای یزید هدیه می‌برند و اکنون می‌رسد. گفتم: شگفتا! سر حسین(ع) را هدیه می‌برند و مردم خوشحالی می‌کنند؟! پرسیدم: از کدام دروازه می‌آورند؟ مردم به دروازه‌ای به نام «دروازه ساعات» اشاره کردند. به سوی آن دروازه رفتم. در آنجا بود که دیدم پرچم‌های کفر و ضلالت پی در پی آمد، ناگاه دیدم اسب سواری آمد به دستش نیزه سرشکسته‌ای بود و سری بر آن قرار داشت که شبیه‌ترین صورت‌ها به پیامبر خدا(ص) بود. همراه آنها زنانی سوار بر شتران برهنه و بدون جهاز را آوردند.
به یکی از آنان نزدیک شدم و به او گفتم: ای دختر! تو کیستی؟ گفت: سکینه دختر حسین(ع)! به او گفتم: من صحابه جد شمایم، آیا درخواستی از من داری؟ من سهل بن سعد هستم که پیامبر(ص) را دیده و از او حدیث شنیده‌ام. سکینه گفت: «به این بدبختی که سر پدر بزرگوارم را دارد، بگو از بین ما بیرون رود و سر را جلوی ما ببرد تا مردم به دیدن او سرگرم شوند و به ما نگاه نکنند که ما حرم پیامبر(ص) خداییم»!
به حامل سر نزدیک شدم و به او گفتم آیا درخواست مرا اجابت می‌کنی تا در عوض چهارصد دینار بگیری؟ گفت: حاجت تو چیست؟ گفتم: «سر را جلوتر از اهل حرم حرکت بده. سر را از میان زنان بیرون ببر و پیشتر از آنان برو. او چنین کرد و من هم آنچه را وعده داده بودم به او پرداختم. (مقتل الحسین خوارزمی، ج2، ص60- جلاءالعیون علامه مجلسی، ص176- بحارالانوار، ج45، ص127- منتهی الآمال، ج1، ص307- شهادت نامه امام حسین(ع) بر پایه منابع معتبر، محمدی ری شهری، ص775 تا ص 777)».
در این هر دو گزارش، تنها درخواست اهل بیت(ع) پنهان ماندن اهل حرم از دیدگان مردان نامحرم است. این درخواست دغدغه بزرگ و رنج درونی اهل بیت(ع) را آشکار می‌کند. آنان از رنجها و سختی‌ها و آزارهای فراوان جسمی دژخیمان یزید در اینجا هیچ سخنی نمی‌گویند و تنها شکنجه روحی و آزار درونی بر اثر نگاه‌های بیگانگان و مردان بنی‌امیه در جشن دشمنان هنگام ورود به شام را مطرح می‌کنند و درصدد مهار این بی‌احترامی و رهایی از نظرهای تحقیرآمیز بیگانگان هستند.

روز شادی باند اموی و حزن اهل بیت(ع)

روز ورود کاروان اهل بیت(ع) و سرهای شهیدان به شام روز جشن بنی‌امیه و روز حزن و اندوه اهل بیت(ع) و پیروان آنان است. حاج شیخ عباس قمی در وصف این روز نوشته است:
کانت ماتم بالعراق، تعدها
امویه بالشام من اعیادها
(منتهی الآمال، ج1، ص306)
عزاها و ماتم‌هایی در عراق بود که امویان در شام از عیدهایشان می‌شمارند.

گزارش امام باقر(ع)

عبدا... بن میمون از امام صادق(ع) از پدرشان امام باقر(ع) چنین نقل کرده است: هنگامی که خاندان امام حسین(ع) را به شام آوردند و بر یزید وارد کردند، روز بود و صورتهای زنان و دختران خاندان اهل بیت(ع) باز بود (مکشوفات وجوههن!) شامیان جفاکار گفتند: «ما رأینا سبایا احسن من هولاء فمن انتم؟ ما اسیرانی نیکوتر از اینها ندیده‌ایم، شما کیستید؟! فقالت: سکینه بنت الحسین(ع): نحن سبایا آل محمد علیهم السلام» (قرب الاسناد حمیری قمی، ص26، حدیث 88- شهادت نامه امام حسین(ع) بر پایه منابع معتبر، محمدی ری شهری، ص775).
سکینه دختر امام حسین(ع) گفت: «ما اسیران خاندان محمدیم»!

به نقل امام صادق(ع) و باقر(ع) سکینه(س) دختر سیدالشهدا(ع) در روز ورود کاروان اهل بیت(ع) به شام در یک جمله کوتاه اعضای کاروان را معرفی می‌کند و می‌گوید: «نحن سبایا آل محمد! ما اسیران خاندان محمدیم!»
با همین جمله همه تبلیغات مسموم و گمراه‌کننده بنی‌امیه و یزیدیان پوچ شد. بالاترین عزت و کرامت و عظمت و افتخار از آن آل محمد(ص) است. با همین جمله تهمت «خارج از دین بودن» به کاروان اسیران اهل بیت(ع) خنثی شد. آل محمد(ص) محور و اساس دین اسلام هستند. قتل و اسارت آنان بالاترین جرم و جنایت در جهان اسلام است. با همین جمله مسلمانان که در جشن یزیدیان حضور داشتند، از مکر و حیله و نیرنگ یزیدیان رهایی یافتند و جرقه‌های آگاهی و بیداری زده شد. با همین جمله سیمای الهی و فلسفه حرکت اباعبدا... الحسین(ع) و اسارت اهل بیت(ع) نشان داده شد. آل محمد(ص) برای احیای اسلام و ارزشها و سنتهای حضرت محمد(ص) قیام کردند و به شهادت رسیدند و به اسارت رفتند.

اهل بیت امام حسین(ع) زندانی شدند/وقتی مادر و برادر ابن زیاد هم او را سرزنش کردند

روز دوازدهم محرم

پس از شکست در دارالاماره، عبیدالله دستور داد تا اهل بیت را زندانی کنند. شیوه زندان کردن را به این گونه نوشته اند:
1. دستور داد علی بن الحسین(ع) را به غل و زنجیر ببندند و همراه با دیگر اسیران زندانی کنند. برخی نوشته اند دستور داد تا اسیران را در خانه ای نزدیک مسجد اعظم زندانی کنند. قول سوم آن است که عبیدالله دستور داد باقیمانده کاروان حسین را در قصر زندانی کنند. قول چهارمی را عبدالرزاق مقرم قائل است که اعتراض و سر و صدای مردم، عبیدالله را واداشت تا آنان را از ندان خارج کنند و به جایگاهی نزدیک قصر یا درون قصر زندانی کنند.
2. وضعیت لباس زندانیان چندان مناسب نبود. آنها با لباس نامناسب و به غارت رفته، خسته، داغدار و زخمی بودند.
3. آنان را در زندانی تنگ، تحت شکنجه قرار دادند و حضرت زینب فرمود: هیچ زنی از قبایل عرب نزد ما نمی آمد و کسی که به نزد ما آمد و شد می کرد، کنیزان بودند که ایشان نیز مانند ما اسیر شده اند.
4. در زندان نوعی شکنجه روانی اعمال می کردند. طبری می نویسد: «هنگامی که اهل بیت در کوفه زندانی بودند، سنگی که نامه ای به آن بسته بود در زندان افتاد. در نامه آمده بود:
پیکی که خبر اسارت شما را نزد یزید بن معاویه برده در فلان روز در راه است. اگر صدای تکبیر شنیدید یقین کنید که کشته می شوید و اگر صدای تکبیر نیامد امان یافته اید ان شاالله... دو یا سه روز پیش از آمدن پیک، سنگی که نامه ای به آن بسته بود داخل زندان افتاد که در آن آمده بود وصیت کنید و پیمان ببندید که پیک در فلان روز می رسد. سپس پیک آمد و صدای تکبیر شنیده نشد و نامه ای آمد که اسیران را نزد من گسیل دارید.»
5. میزان درنگ و توقف در زندان به درستی معلوم نیست. محتمل است از غروب با شب روز دوازدهم تا هفدهم، مدت توقف در زندان باشد. احتمال اینکه در این مدت اسرا را جابه جا می کردند، نیز هست.
6. نکته مهم دیگر اینکه معلوم نیست کسانی که همراه کاروان اسیران غیر از اهل بیت بودند، در این موقعیت کجا هستند مانند مادر عمروبن جناده، مادر عبدالله بن عمیر کلبی، مادر خلف فرزند مسلم بن عوسجه اسدی و دیگر زنان اسیر. به نظر می رسد این زنان در کوفه ماندند و آنان را از اهل بیت جدا کردند.

اعلام خبر پیروزی ابن زیاد

عبیدالله با ورود کاروان اسیران به کوفه یا پس از زندانی کردن آنها، دستور داد سرها را در میان قبائل -به ویژه سر اباعبدالله الحسین(ع)- را بچرخانند و این پیروزی را به اطلاع همگان برسانند.
شگفت آن است که نوشته اند در مجلس عبیدالله بن زیاد، برادرش عثمان بن زیاد -نایب او در بصره- برای تبریک گفتن از بصره آمده بود و در مجلس عبیدالله وقتی بر لبان امام چوب می زد به او اعتراض کرد. از آن شگفت تر اینکه در طبقات ابن سعد آمده است که مرجانه، مادر ابن زیاد هم فرزندش را سرزنش کرد و گفت: «ای خبیث! پسر رسول خدا را کشتی! به خدا هرگز بهشت را نخواهی دید.»
پس از این کار، ابن زیاد به چند تن نامه نوشت:
1. یزید بن معاویه در شام و اعلام خبر پیروزی و اسارت خانواده حسین بن علی(ع)
2. عمروبن سعید بن عاص والی مدینه

رسیدن خبر کربلا به مدینه و بنی هاشم

شیخ مفید می نویسد: «عبدالملک بن ابوالحارث را به مدینه فرستاد. عبدالملک می گوید: من رفتم تا به مدینه رسیدم. به دارالاماره رفتم. عمروبن سعید گفت: چه خبر داری؟ گفتم: خبری که تو را خوشحال کند. حسین کشته شد و خانواده اش را به اسارت گرفتند. عمروبن سعید گفت:
تو قاصد فتحی. بیرون برو و در کوچه های مدینه ندا کن. من بیرون رفتم و در کوچه های مدینه فریاد زدم: الا قُتِل الحسین. الا نُهِب الحسین!
چون صدا در شهر پیچید از بنی هاشم صدای شیون و نوحه و ندبه بلند شد. به نحوی که به خدا قسم هرگز چنین مصیبتی مثل مصیبت بنی هاشم ندیده بودم. از هر سو ناله واحسیناه، واغریباه بلند شد. به نزد عمرو برگشتم همین که مرا دید تبسم کرد و خندید و این شعر را خواند:
عجّت نساء بنی زیاد عجّة معجیج نِسوتُنا غداة الارنب
زنان بنی هاشم آن گونه به آه و فغان آمدند که زنان ما.
آنگاه گفت: هذه واعیٌة بواعیة فلان (عثمان) و منظورش از شیون زنان، جنگ بدر بود و از واعیه، کشته شدن عثمان.
عمروبن سعید به مسجد آمد، مردم جمع شدند. خطبه خواند و گفت: ما راضی بر قتل حسین نبودیم ولی چه کنیم با کسی که شمشیر کشیده و قصد کشتن ما را داشت، مگر اینکه او را بکشیم.
در این هنگام عبیدالله بن سائب برخاست و گفت: اگر فاطمه بود و سر حسین را (بریده)می دید بر آن می گریست.
عمرو بن سعید دست به رویش زد و گفت: ما به فاطمه از تو نزدیک تر و شایسته تریم. پدر او عموی ماست و شوهر او برادر ما و فرزند او فرزندان ما. اگر فاطمه زنده بود بر او می گریست و جگرش بر او می سوخت ولکن کسی را که او را کشت و او را از خود دفع کرد، ملامت نمی کرد.
پس از خواندن این خطبه، خبر در شهر مدینه پیچید و بنی هاشم چنان سوکواری کردند که سابقه نداشت. در این هنگام ام لقمان، زینب دختر عقیل و خواهرانش ام هانی، اسماء و رمله مو پریشان کردند و شیون زنان بیرون آمدند.
زینب می گفت: در جواب پیامبر(ص) چه خواهید گفت که بپرسد شما آخرین امت، با اهل بیت من چه کردید؟ بعد از من با آنان چه کردید؟ برخی را اسیر و برخی را در خون شناور کردید. این پاداش من نبود و شایسته من نبود که در عوض خیرخواهی من با خویشاوندانم چنین کنید.
ام سلمه هم وقتی این خبر را شنید به شدت گریست و فریاد زد: «بالاخره فرزند مرا کشتند. خدا قبرهایشان را از آتش لبریز کند.»

اسیران کربلا

اسیران کربلا، بازماندگان واقعه کربلا همچون امام سجاد(ع)، امام چهارم شیعیان و حضرت زینب(س)، دختر امام علی(ع) که به اسارت لشکر عمر سعد درآمدند. اسرا به دستور عمر سعد، شب یازدهم محرم در کربلا نگه داشته شدند و بعد از ظهر روز یازدهم، ابتدا به کوفه نزد ابن زیاد برده شدند و سپس عبیدالله بن زیاد، گروهی از جمله شمر و طارق بن مُحَفِّز را همراه اسیران به دربار یزید در شام فرستاد.

ابن زیاد اسیران را بر روی محمل‌هایی بدون پرده و پوشش به سوی شام فرستاد و دست و پای برخی همچون امام سجاد (ع) را غل و زنجیر کرد. مهمترین شخصیت‌ها در میان اسیران، امام سجاد(ع) و حضرت زینب(س) بودند. آنان با سخنان خود در هنگام اسارت، سبب پشیمانی برخی از مردم و بنا بر نقلی یزید بن معاویه شدند.
به عقیده برخی مورخان، کاروان اهل بیت(ع)، در روز اربعین، چهل روز پس از شهادت امام حسین(ع) به کربلا بازگشتند، شیخ مفید و شیخ طوسی بر این عقیده‌اند که اهل بیت(ع) بعد از آزادی، به مدینه بازگشته‌اند، نه کربلا.

آغاز اسارت

پس از واقعه عاشورا، بازماندگان سپاه عمر سعد، کشته‌های خود را روز یازدهم محرم، دفن کردند و اهل بیت امام حسین(ع) و بازماندگان شهدای کربلا را به سوی کوفه بردند.

مأموران عمر سعد زنان اهل بیت را از کنار اجساد شهدا عبور دادند. زنان خانواده امام حسین(ع) در آن حال ناله کرده و بر صورت‌هایشان می‌زدند. چنانکه از قرة بن قیس نقل شده، حضرت زینب (س)، وقتی از کنار بدن برادرش امام حسین (ع) می‌گذشت، از شدت غم سخنانی گفت که دوست و دشمن گریه کردند

تعداد و نام اسیران

گزارش‌های مورخان درباره تعداد و اسامی اسرای اهل بیت و بازماندگان اصحاب امام حسین(ع)، مختلف است؛ تا آنجا که برخی تعداد اسرا را تا ۲۵ نفر هم ذکر کرده‌اند.[۴] از این میان مردان و زنانی که در منابع ذکر شده‌اند، عبارت است از: امام سجاد(ع)، امام باقر(ع)، محمد و عمر دو پسر امام حسین(ع)، زید پسر و محمد نوه امام حسن(ع)،[۵] و همچنین حضرت زینب، فاطمه، و ام کلثوم از دختران امام علی(ع).[۶] چهار دختر از امام حسین (ع) به نام‌های سکینه، فاطمه، رقیه و زینب نیز در منابع آمده است.[۷] همچنین رباب همسر امام حسین (ع)[۸] و فاطمه دختر امام حسن (ع)، در میان اسیران کربلا حضور داشته‌اند.

مسیر حرکت اسیران

بنابر آنچه ابن ابی‌الحدید در شرح نهج البلاغه نوشته است، اسیران کربلا، سوار بر مرکب‌هایی بدون جهاز، به کوفه برده شده و مردم به تماشای آنها پرداختند و در همین حال زنان کوفی از دیدن اسرا گریه می‌کرده‌اند.
درباره زمان ورود اسرا به کوفه، گزارش صریحی در منابع تاریخی نیامده است. با این حال بنابر عبارتی از شیخ مفید، می‌توان ورود اسرای کربلا به کوفه را ۱۲ محرم دانست.
ماموران عمر سعد، پس از گذر دادن اسیران از کوچه‌های کوفه، آنان را وارد قصر عبیدالله بن زیاد کردند. گفتگوهای تندی بین حضرت زینب و عبیدالله گزارش شده است.[۱۲] همچنین عبیدالله دستور کشتن امام سجاد(ع) را صادر کرد، اما پس از اعتراض حضرت زینب (س) و نیز سخنان تند امام سجاد(ع)، ابن زیاد از کشتن وی صرف‌نظر کرد.

مسیر شام

ابن زیاد گروهی از جمله شمر و طارق بن مُحَفِّز را به همراه اسیران کربلا به شام فرستاد.[۱۴] طبق بعضی گزارش‌ها زحر بن قیس نیز با آنها بوده‌ است.[۱۵] مسیر دقیق حرکت اسیران از کوفه تا شام مشخص نیست؛ برخی بر این عقیده‌اند که با توجه به اماکن منسوب به امام حسین(ع)، می‌توان مسیر حرکت اسیران کربلا را مشخص ساخت؛ از جمله مقام راس الحسین و امام زین العابدین در دمشق،‌[۱۶] مقام‌های حِمص،[۱۷] حماء،[۱۸] بعلبعک،[۱۹] حَجَر[۲۰] و طُرح.[۲۱] برخی از این اماکن که از شهرت بیشتری برخوردارند، عبارتند از:
مقام راس الحسین در موصل: به گفته هروی این مقام تا قرن هفتم وجود داشته‌ است.
مسجد امام زین العابدین (ع) و مقام راس الحسین در نصیبین: امروزه نصیبین شهری است در ترکیه.[۲۳] گفته می‌شود اثر خون سر امام حسین (ع) در این مکان مانده‌ است.[۲۴] هروی این زیارتگاه را به نام مشهد النقطه ثبت کرده‌است.

رفتار ماموران

بنابر نقل ابن اعثم و خوارزمی، مأموران عبیدالله بن زیاد، اسیران کربلا را از کوفه تا شام، بر محمل‌های بی‌پرده و پوشش، شهر به شهر و منزل به منزل بردند، آنگونه که اسیران (کافر) ترک و دیلم را می‌برده‌اند.[۲۶] شیخ مفید، روایتی را نقل کرده که بر اساس آن، امام سجاد(ع) با غل و زنجیر در میان اسرا دیده شده است.
در روایاتی منسوب به امام سجاد(ع)، شیوه رفتار مأموران عبیدالله بن زیاد نقل شده است؛ بر این اساس، علی بن حسین(ع) را بر شتری لاغر و لَنگ که جهاز آن چوبی و بدون زیرانداز بوده، سوار کرده‌اند؛ در حالی‌که سر امام حسین(ع) بر نیزه، و زنان پشت سر، و نیزه‌ها گرداگرد آنها بودند. اگر اشکی از چشم یکی از آنها جاری می‌شد، با نیزه بر سرش می‌زدند، تا زمانی که وارد شام شدند.

فرهنگ لغات کلمات کاروان اسیر اهل بیت

کاروان :

[ په . ] (اِمر.) قافله ، عده ای مسافر که با هم حرکت کنند.

اسیر :

( اَ ) (ص .) 1 - گرفتار. 2 - برده ، بنده . ج . اسراء.

اهل :

( اَ ) 1 - (اِ.) خانواده . 2 - مردمی که در یک جا ساکن باشند. 3 - (ص .) شایسته ، سزاوار. 4 - نجیب ، اصیل . 5 - آن که در جایی زاده شده . 6 - خواستار، وابسته یا معتاد به چیزی . 7 - آن که دارندة خصوصیتی است . ج . اهالی .

بیت :

(بِ یا بَ) ( اِ.) 1 - خانه ، اتاق . ج . بیوت . 2 - دو مصراع از شعر. ج . ابیات .

منابع

4761