مقاله باز این چه شورش است که در خلق عالم است در روز چهارشنبه 25 دی ماه سال 1398 ساعت 16:41:21 توسط تیم تولید محتوا - سایت عکس و مقاله نوشته شده است.

فهرست

متن و آهنگ نوحه باز این چه شورش است بچه های آباده

●♪♫ باز این چه شورش است؛ که در خلقِ عالم است؟
●♪♫ باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟
●♪♫ سرهای قدسیان؛ همه بر زانوی غم است
●♪♫ گویا عزای اشرفِ اولادِ آدم است
●♪♫ زینب به سر زنان؛ بهر چه میدود؟
●♪♫ با ناله و فغان؛ سوی که میدود؟
●♪♫ او را چه میشود؟
●♪♫ نامِ که میبرد؟
●♪♫ میرود کنارِ نورِ دو عینش؛ حسینش
●♪♫ میرود ببیند نعشِ حسینش، حسینش…
●♪♫ دم به دم میزند فریاد؛ وای حسینم

●♪♫ وای حسینم! وای حسینم! وای حسینم!
●♪♫ باز این چه شورش است؛ که در خلقِ عالم است؟
●♪♫ باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟
●♪♫ این کشته ی فتاده به هامون؛ حسین توست
●♪♫ وین صید دست و پا زده در خون؛ حسین توست
●♪♫ این ماهیِ فتاده به دریای خون؛ که هست؟
●♪♫ زخمِ ستاره بر تنش افزون؛ حسین توست
●♪♫ باز این چه شورش است؛ که در خلقِ عالم است؟
●♪♫ باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟

کلیپ تصویری باز این چه شورش است که در خلق عالم است... بچه های آباده



کانال آپارات شامل ویدئوهای بیشتر:

لامپ صد


توضیحاتی در مورد شعر باز این چه شورش است

باز این چه شورش است که در خلق عالم است، مرثیه ای مشهور در ادبیات فارسی با مضمونی مذهبی و حماسی است که شیعیان در سوگواری محرم و روز عاشورا هم‌نوایی می‌کنند. این ترکیب‌بند را محتشم کاشانی شاعر پارسی‌گوی سدهٔ دهم هجری و از شاعران مرثیه‌سرای شیعه سروده است و معروف‌ترین مرثیه و از ماندگارترین اشعار برای وصف کشته‌شدگان واقعه کربلا و حسین بن علی در ادبیات فارسی است.

این ترکیب‌بند در ۱۲ بند در قالب قصیده با محتوای مرثیه سروده شده‌است:

بند اول:
باز این چه شورش است؟ که در خلق عالم است باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟
باز این چه رستخیز عظیم است؟ کز زمین بی نفخ صور، خاسته تا عرش اعظم است
این صبح تیره باز دمید از کجا؟ کزو کار جهان وخلق جهان جمله درهم است
گویا، طلوع می‌کند از مغرب آفتاب کآشوب در تمامی ذرات عالم است
گر خوانمش قیامت دنیا، بعید نیست این رستخیز عام، که نامش محرم است
در بارگاه قدس که جای ملال نیست سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
جن و ملک بر آدمیان نوحه می‌کنند گویا، عزای اشرف اولاد آدم است
خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین پروردهٔ کنار رسول خدا، حسین

بند دوم:
کشتی شکست خوردهٔ طوفان کربلا در خاک و خون طپیده میدان کربلا
گر چشم روزگار بر او زار می‌گریست خون می‌گذشت از سر ایوان کربلا
نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
از آب هم مضایقه کردند کوفیان خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
بودند دیو و دد همه سیراب و می‌مکید خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا
زان تشنگان هنوز به عیوق می‌رسد فریاد العطش ز بیابان کربلا
آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم کردند رو به خیمهٔ سلطان کربلا
آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد

بند سوم:
کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی وین خرگه بلند ستون بی‌ستون شدی
کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی
کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت یک شعلهٔ برق خرمن گردون دون شدی
کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان سیماب‌وار گوی زمین بی‌سکون شدی
کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک جان جهانیان همه از تن برون شدی
کاش آن زمان که کشتی آل نبی شکست عالم تمام غرقه دریای خون شدی
گر انتقام آن نفتادی بروز حشر با این عمل معاملهٔ دهر چون شدی
آل نبی چو دست تظلم برآورند ارکان عرش را به تلاطم درآورند

بند چهارم:
برخوان غم چو عالمیان را صلا زدند اول صلا به سلسلهٔ انبیا زدند
نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید زان ضربتی که بر سر شیر خدا زدند
آن در که جبرئیل امین بود خادمش اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند
پس آتشی ز اخگر الماس ریزه‌ها افروختند و در حسن مجتبی زدند
وانگه سرادقی که ملک محرمش نبود کندند از مدینه و در کربلا زدند
وز تیشهٔ ستیزه در آن دشت کوفیان بس نخلها ز گلشن آل عبا زدند
پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید بر حلق تشنهٔ خلف مرتضی زدند
اهل حرم دریده گریبان گشوده مو فریاد بر در حرم کبریا زدند
روح‌الامین نهاده به زانو سر حجاب تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب

بند پنجم:
چون خون ز حلق تشنهٔ او بر زمین رسید جوش از زمین بذروه عرش برین رسید
نزدیک شد که خانهٔ ایمان شود خراب از بس شکستها که به ارکان دین رسید
نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید
باد آن غبار چون به مزار نبی رساند گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید
یکباره جامه در خم گردون به نیل زد چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید
پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش از انبیا به حضرت روح‌الامین رسید
کرد این خیال وهم غلط کار، کان غبار تا دامن جلال جهان آفرین رسید
هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال او در دلست و هیچ دلی نیست بی‌ملال

بند ششم:
ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند یک باره بر جریدهٔ رحمت قلم زنند
ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر دارند شرم کز گنه خلق دم زنند
دست عتاب حق به در آید ز آستین چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند
آه از دمی که با کفن خونچکان ز خاک آل علی چو شعلهٔ آتش علم زنند
فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت گلگون کفن به عرصهٔ محشر قدم زنند
جمعی که زد بهم صفشان شور کربلا در حشر صف زنان صف محشر بهم زنند
از صاحب حرم چه توقع کنند باز آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند
پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل

بند هفتم:
روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسار
موجی به جنبش آمد و برخاست کوه کوه ابری به بارش آمد و بگریست زار زار
گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن گفتی فتاد از حرکت چرخ بی‌قرار
عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر افتاد در گمان که قیامت شد آشکار
آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار
جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل گشتند بی‌عماری و محمل شتر سوار
با آن که سر زد آن عمل از امت نبی روح‌الامین ز روح نبی گشت شرمسار
وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد

بند هشتم:
بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد شور و نشور و واهمه را در گمان فتاد
هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند هم گریه بر ملایک هفت آسمان فتاد
هرجا که بود آهوئی از دشت پا کشید هرجا که بود طایری از آشیان فتاد
شد وحشتی که شور قیامت ز یاد رفت چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد
هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد بر زخمهای کاری تیغ و سنان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان بر پیکر شریف امام زمان فتاد
بی‌اختیار نعرهٔ هذا حسین او سر زد چنانکه آتش از او در جهان فتاد
پس با زبان پر گله آن بضعةالبتول رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول

فرهنگ لغات کلمات باز این چه شورش

باز :


پرنده ای است مشهور و معروف که سلاطین و اکابر شکار فرمایند. (برهان ) . نام طایر شکاری . (غیاث ). شهباز. (دِمزن ). بمعنی باز شکاری مشهور است . (انجمن آرا). بمعنی باز شکاری مشهور است و آن را بتازی بازی گویند. (آنندراج ).مرغ معروف شکاری . (رشیدی ). جانور درنده مشهور است که بکار پادشاهان بازی است (؟ ) (از نسخه خطی شرفنامه منیری متعلق بکتابخانه لغت نامه ). مرغ شکاری معروف و باز هم بتازی بازی است . نام جانوری است شکاری مشهور. (جهانگیری ). پرنده ای است شکاری که آن را در سابق برای شکار پرندگان تربیت میکردند. از وقتی که تفنگ اختراع شد نگاه داشتن باز موقوف گشت . (فرهنگ نظام ). مرغ شکاری . (شعوری ج 1 ورق 165). باز و باشه دو مرغ شکاری هستند و تمیز آنها بس مشکل است و در برهان جامع گوید: باشه زردچشم است . (کازیمیرسکی ). رجوع به دزی ج 1 ص 48 شود.نام مرغی است که آن را ملوک دارند. (اوبهی ) (معیار جمالی ). یکی از جوارح طیور: شهباز، شاهباز نوعی از آنست . مرغیست شکاری . ج ، ابواز و بیزان ... و یقال بازُو بازان و ابوازُ و باز و بازیان ِ و بواز. (قطر المحیط). باز و بازی معروف است . ج ، بیزان و ابواز و بُزاة. (السامی فی الاسامی ). حُرّ. (منتهی الارب ) اسم فارسی بازی است . (فهرست مخزن الادویه ). بعربی بازی گویند. گوشت آن بطی ءالهضم و ردی الغذا و جاذب سموم است . (منتخب الخواص ). ابوالاشعث . ابوالبهلول . ابوالسقر . ابوالاحمق. (المرصع). یکی از پرندگان و از جنس صقر و شاهین میباشد. (سفر لاویان 11: 16) (سفر تثنیه 14: 15). مصریان و یونانیان این مرغ را مقدس میدانستند بحدی که اگر کسی سهواً او را میکشت خطای عظیمی نموده بود لکن قوم یهود بموافق شریعت او را یکی از حیوانات نجسه میدانستند. (قاموس کتاب مقدس ): منم خوکرده بر بوسش چنان چون باز بر مسته چنان بانگ آرم از بوسش چنان چون بشکنی پسته .
رودکی .
ابوشکور.
دقیقی .
[ فر. ] ( اِ.) اجسامی جامد و سفیدرنگ و بسیار نمگیر که در آب بسیار حل می شوند و در اثر گرما خیلی زود گداخته می گردند.
(حر اض .) به سوی ، به طرف .
[ په . ] ( اِ.) پرنده ای شکاری با چنگال های قوی و منقاری کوتاه و محکم .
[ په . ] 1 - پسوندی که به آخر برخی واژه ها افزوده می شود و معنای «تا این زمان » را می دهد مانند: از دیرباز. 2 - بر سر افعال درآید به معنی دوباره ، از نو: بازگشتن ، بازیافتن .

این :

[ په . ] (ص . ضم .) 1 - ضمیر اشاره برای نزدیک . مق . آن . 2 - مورد اشاره یا گفتگو: این کار درست نیست .

چه :

(چِ) 1 - (حررب .) در صورتی حرف ربط به شمار آید که دو جمله را به هم پیوند دهد. 2 - (موصول .) در صورتی موصول باشد که قسمتی از جمله را به قسمت دیگر پیوند دهد. 3 - (ق .) چقدر، بسیار. 4 - (ادات استف .) پرسش را رساند.
(چِ یا چَ) (پس .) پسوندی است دال بر تصغیر: باغچه ، کوچه ، آلوچه ، کتابچه .

شورش :

(رِ) (اِمص .) 1 - آشوب و غوغا کردن . 2 - هیجان . 3 - آشفتگی .

منابع

4749