مقاله عباس سقای دشت کربلا در روز پنج شنبه 26 دی ماه سال 1398 ساعت 02:02:41 توسط تیم تولید محتوا - سایت عکس و مقاله نوشته شده است.

فهرست

کلیپ تصویری سقای دشت کربلا ابوالفضل



کانال آپارات شامل ویدئوهای بیشتر:

هییت فاطمیون هاشمی غرب تهران


کلیپ تصویری سقای دشت کربلا اباالفضل

متن اشعار سینه زنی سنتی حضرت ابالفضل(ع)

دلم شد پر احساس

فضا پر شده از بوی گل یاس
هوای حرم حضرت عباس
علمدار نیامد سپهدار نیامد
خدا ساقی و سردار نیامد
و آن شیر دلیر حرم حضرت ارباب همان ساقیِ لب تشنۀ این آب
علمدار نیامد سپهدار نیامد
خدا ساقی و سردار نیامد
ای اهل حرم میرو علمدار نیامد
سقای حسین سید و سالار نیامد
علمدار نیامد سپهدار نیامد
خدا ساقی و سردار نیامد
شیر سرخ شه خوبان، پسر شاه، وزیر حرم آل عبا (وزیر حرمستان)
همان کس که بدادست برای لبِ تشنه چو دو دستان
ای اهل حرم شاه حرم رفت ز دنیا
آمد به برش مادر او حضرت زهرا
علمدار نیامد سپهدار نیامد خدا ساقی و سردار نیامد
ای سینه زنان دست علمدار فتاده
بر چشمِ عزیزش چو سه شعبه بنشانده
علمدار نیامد سپهدار نیامد
خدا ساقی و سردار نیامد
ای سینه زنان فرقِ علمدار شکسته
خم گشته علم، گشته علمدار چوخسته
علمدار نیامد سپهدار نیامد
خدا ساقی و سردار نیامد
خورشید بسوزد ز غمِ ساقی تشنه
آمد به سراغش تبر و نیزه و دشنه
علمدار نیامد سپهدار نیامد
خدا ساقی و سردار نیامد
در کرببلا خون، چو معنای جنون است
دیوانه و مستانه شوید وقت، کنون است
علمدار نیامد سپهدار نیامد
خدا ساقی و سردار نیامد
ای لطمه زنان زینب کبری شده حساس
لطمه زند او بر سر و از غصۀ عباس
علمدار نیامد سپهدار نیامد
خدا ساقی و سردار نیامد
طفلان حرم تشنۀ یک جرعۀ آبند
ناموس حرم لطمه زنان در تب و تایند
علمدار نیامد سپهدار نیامد
خدا ساقی و سردار نیامد
ای اهل حرم میرو علمدار نیامد علمدار نیامد
علمدار نیامد سقای حسین سید و سالار نیامد
علمدار نیامد علمدار نیامد ....

شاعر؛ حاج غلامرضا سازگار

بسوز ای آب دریا از شرارم که جز آتش به دل آبی ندارم
بریز ای اشک خونین از دو عینم که من یاد لب خشک حسینم
منم سقا، منم عطشان، واویلا
ز هر موجت شرر دارم به سینه که دیدم در تو من عکس سکینه
الهی آب دریا! شعله گردی که شرم از یوسف زهرا نکردی
منم سقا، منم عطشان، واویلا
خدا داند دل دریا کباب است که اصغر تشنه ی یک جرعه آب است
الا ای ماهیان! بامن بنالید زمین و آسمان! بامن بنالید
منم سقا، منم عطشان، واویلا
زخون پر شد دو چشم نازنینم که دیگر آب دریا را نبینم
چو آتش بین دریا می خروشم صدای العطش آید به گوشم
منم سقا، منم عطشان، واویلا

شاعر؛ حاج غلامرضا سازگار

ای علمدار سپه، کو علمت علم و دست ز پیکر قلمت
داغت ای ماه هلالم کرده ست الف قد تو دالم کرده ست
تو به خون خفته کنون در بر من داده پیغام چنین دختر من
گر نشد آب میسر گردد گو عمو خود به حرم برگردد
حال خواهم به حرم برگردم گر به آن طفل برابر گردم
خود بگو من چه بگویم به جواب گر ببیند نه عمو هست نه آب

شاعر؛ حاج علی انسانی

لاله ی پرپر من، بهترین یاور من
ای علی اکبر من
میوه ی دل، نور عینم دیده بگشا، من حسینم
ای علی جان ای علی جان
*****
زخم تو بر دل من داغ تو مشکل من
قاتلت قاتل من
ای شهیدم ای امیدم تو فتادی من خمیدم
ای علی جان ای علی جان
*****
تن بریده بریده فرقت از هم دریده
مرغ روحت پریده
هست و بودم، بود و هستم تو فتادی، من شکستم
ای علی جان ای علی جان
*****
ای چراغ شب من سوز تاب و تب من
لب بنه بر لب من
جسم پاکت اربا اربا گشته مثل قلب بابا
ای علی جان ای علی جان
*****
ای قرار و شکیبم بعد تو من غریبم
داغ تو شد نصیبم
رفته بر باد آرزویم می دهی جان پیش رویم
ای علی جان ای علی جان
*****
در کنارت نشینم گل ز زخمت بچینم
دست و پا زن ببینم
دیده بگشا از چه بستی تا ببینم زنده هستی
ای علی جان ای علی جان

شاعر؛ حاج غلامرضا سازگار

چرا ای قرص ماه من، شده رنگ تو مهتابی
نمی بینی شکوفایی، که باشد فصل بی آبی
واویلا، آه و واویلا(2)
زدی بر روی من خنده، شدم زین خنده شرمنده
به یک لبخند پرمعنی، شدم همه کشته هم زنده
واویلا، آه و واویلا(2)
سردست پدر بودی، شدی چون مرغ پر کنده
ز لبخندت بود پیدا، که قبرت را پدر کنده
واویلا، آه و واویلا(2)

شاعر؛ حاج علی انسانی

کوفیان این طفل کوچک، آخرین یار من است
مهر طومار من است
هم ذبیح کوچک من، هم علمدار من است
مهر طومار من است
گل فروشم، گل فروشم، گل فروشم، گل فروش
هستی خود را در این میدان گرفتم روی دوش
گرچه لب بسته بود، دریایی از جوش و خروش
سینه ی تنگش پر از سوز دل زار من است
مهر طومار من است
هم شده نقش زمین در علقمه آب آورم
هم دو تا گردیده با شمشیر فرق اکبرم
هم تلظی می کند مانند ماهی اصغرم
در تلظی های او آه شرربار من است
مهر طومار من است
اهل کوفه! طفل بی تاب مرا تابش دهید
تا نمرده بر سر دستم شما آبش دهید
یک تسلا بردل بشکسته ی بابش دهید
آخر این ریحانه ی بی آب گلزار من است
مهر طومار من است
گر مسلمانید این لب تشنه مهمان شماست
آیه ای از سوره ی یاسین قرآن شماست
روز محشر خون این کودک به دامان شماست
لحظه های آخر این آخرین یار من است
مهر طومار من است

فرهنگ لغات کلمات عباس سقای دشت کربلا

عباس :


صیغه مبالغه . بسیار ترش روی . (از اقرب الموارد). (اِ)شیر بیشه . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). شیری که شیران از او بگریزند.
اشتباه تایپی این کلمه: ufhs
(عَ بّ) (ص .) 1 - بسیار ترشروی . 2 - شیر بیشه .

سقای :


این کلمه با حروف عربی: سقاي
دهی جزء دهستان دیزمار باختری بخش ورزقان شهرستان اهر، آب از چشمه و محصول آن غلات و سردرختی است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
اشتباه تایپی این کلمه: srhd

دشت :


صحرا و بیابان . معرب آن دست باشد. (از برهان ). زمین بیابان . (شرفنامه منیری ). صحرا و بیابان و هامون و زمین هموار و وسیع و بی آب . (ناظم الاطباء). صاحب آنندراج گوید: جگرتاب ، سینه تاب ، آتشین و دلگشا از صفات اوست . در اصطلاح جغرافیایی ، زمین همواریست که بهیچ وجه چین نخورده ، یا زمینی که بوسیله مواد رسوبی رودها و سیلابها بوجود آمده است . این گونه اراضی برای سکونت انسان در صورت اعتدال آب و هوا بسیار مناسب است . (فرهنگ فارسی معین ). دشت یا جلگه ، پهنه وسیع هموار یا تقریباً همواری اززمین است . دشت مرتفع را فلات و دشت پست اشباع شده ازرطوبت را باتلاق خوانند. دشتها در اقلیمها و ممالک مختلف به اسامی گوناگون خوانده میشوند مانند: توندرا،استپ ، چمنستان ، پامپاس ، ساوانا، لانوس ، دشت سیلابی رودها، دشت ساحلی ، دشت کماب و غیره . بعضی از علل تشکیل یافتن دشتها عبارتند از اثر فرسایشی آب ، یخگیری ، زهکشی دریاچه ها، نهشت رسوبات ، برآمدن فلات قاره یا قسمتی از کف اقیانوس و غیره . (از دائرةالمعارف فارسی ). ام الظباء. (دهار). بَرّ. تَیماء. (منتهی الارب ). جَبّان . جَبّانة. (نصاب ). دَست . راغ . ساد. سادة. سَبتاء. سَهب . سی ّ. عَجوز. فَدفَد. (منتهی الارب ). فلات . مَخْرَق. مُوَدّاءة. مَومات . مَهلکة. مَیَدان . مَیلة. نَعامه .نَفع. وَعْوَع . (منتهی الارب ). هامون: آهو ز تنگ و کوه بیامد به دشت و راغ بر سبزه باده خوش بود اکنون اگر خوری .
رودکی .
رودکی .
رودکی .
( ~.) (اِ.) 1 - دستلاف . 2 - پیش مزد. 3 - (عا.) فروش اول هر کاسب . ؛ ~ کردن نخستین بار پول گرفتن ، فروختن جنس اولین بار در هر روز. ؛ ~ کسی را کور کردن کنایه از: اولین بار فروش از او نسیه خریدن ، موجب کسادی کار او شدن .
(دَ) [ په . ] (اِ.) صحرا، زمین پهناور و ناهموار.

کربلا :

منابع

4699