مقاله حضرت عباس یکه و تنها در روز پنج شنبه 26 دی ماه سال 1398 ساعت 22:32:04 توسط تیم تولید محتوا - سایت عکس و مقاله نوشته شده است.

فهرست

خاطره‌ حضرت عباس(ع) از باز کردن راه آب در صفین / سقای تشنه لب چگونه رجز می‌خواند؟

ولادت و نامگذاری

داستان شجاعت و صلابت عباس (ع) مدت‌ها پیش از ولادت او، از روزی آغاز شد که امیرالمؤمنین (ع) از برادرش عقیل خواست تا برای او زنی برگزیند که ثمره ازدواجشان، فرزندانی شجاع و برومند در دفاع از دین و کیان ولایت باشد. او نیز «فاطمه» دختر «حزام‌بن‌خالدبن‌ربیعه» را برای همسری مولای خویش انتخاب کرد که بعدها «ام‌البنین» خوانده شد. این پیوند در سحرگاه جمعه، چهارمین روز شعبان المبارک سال 26 ه.ق به بار نشست.
نخستین آرایه‌های شجاعت، در همان روز، زینت‌بخش غزل زندگانی عباس (ع) گردید: آن لحظه‌ای که علی (ع) او را «عباس» نامید. نامش به خوبی بیانگر خلق و خوی حیدری او بود. علی (ع) طبق سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در گوش او اذان و اقامه گفت. سپس نوزاد را به سینه چسباند و بازوان او را بوسید و اشک حلقه چشمانش را فرا گرفت. ام‌البنین از این حرکت شگفت‌زده شد و پنداشت که عیبی در بازوان نوزادش است. دلیل را پرسید و نگارینه‌ای دیگر بر کتاب شجاعت و شهامت عباس (ع) افزوده شد. امیرالمومنین (ع) حاضران را از حقیقتی دردناک اما افتخارآمیز، که در سرنوشت نوزاد می‌دید، آگاه نمود که چگونه این بازوان، در راه مددرسانی به امام حسین (ع) از بدن جدا می‌گردد و افزود: «ای ام‌البنین! نور دیده‌ات نزد خداوند منزلتی سترگ دارد و پروردگار در عوض آن دست‌های بریده، دو بال به او ارزانی می‌دارد که با فرشتگان خدا در بهشت به پرواز درآید؛ آن سان که پیش‌تر این لطف به جعفربن‌ابی‌طالب شده است.»
اشک در چشمان ام‌البنین (ع) حلقه زد. او طالع فرزند خود را بلند می‌دید و هیچ چیز را برتر از این نمی‌پنداشت که فرزندش، فدایی راه امام خویش گردد. شادی جشن میلاد عباس (ع) با گریه درآمیخت و شیرینی خرسندی تولد او با بغض سنگین حسرت، فرو خورده شد؛ ولی افتخار و غرور از چشمان همه خوانده می‌شد.

خاستگاه تربیتی

عباس (ع) در گستره‌ای چشم به جهان گشود که رایحه دل‌انگیز وحی، فضای آن را آکنده بود و در دامان مردی سترگ پرورش یافت که بر کرانه‌های تاریخ ایستاده بود، در خانه‌ای رشد کرد که از زیور و زینت‌های دنیایی تهی، اما از نور ایمان سرشار بود.

پیداست که عباس (ع) نیز از همان آغاز و در همان خانه با مفهوم ستیز با ظلم آشنا شده است و از همان‌جا زمینه‌های ایستادگی و جانفشانی در راه حق در او به وجود آمده است. در محضر پدری که پدر یتیمان بود و غمخوار و همزبان غریبان؛ پدری که لقمه‌های اشک‌آلود را با دست خود در کام یتیمان می‌گذاشت و 25 سال، هر روز ثمره دسترنج خود را با نیازمندان تقسیم می‌کرد. پدری که افسار دنیا را رها کرده بود و از هر تعلق وارسته و از هر کاستی پیراسته بود. مردی که مدال سال‌ها پیکار در رکاب رسول خدا (ص) را به گردن آویخته بود و بت‌های جاهلیت را شکسته و خیبرهای الحاد را در هم نوردیده و فتح کرده بود و در دامان مادری که انگیزه ازدواج شوهرش با او را تا دم مرگ از یاد نبرد و آن را بن مایه تربیت فرزندان برومندش قرار داد؛ او که از همان آغاز فرزندان خود را بلاگردان فرزندان فاطمه (ع) خواست و پس از شهادت شوهر مظلومش، علی (ع)، هرگز به ازدواج مردی دیگری در نیامد.

کودکی و نوجوانی

تاریخ گویای آن است که امیرالمؤمنین (ع) همت فراوانی بر تربیت فرزندان خود مبذول می‌داشتند و عباس (ع) را علاوه بر جنبه‌های روحی اخلاقی، از نظر جسمانی نیز پرورش دادند تا جایی که از تناسب اندام و ورزیدگی اعضای او، به خوبی توانایی و آمادگی بالای جسمانی او فهمیده می‌شد. علاوه بر ویژگی‌های وراثتی که عباس (ع) از پدرش به ارث برده بود، فعالیت‌های روزانه، اعم از کمک به پدر در آبیاری نخلستان‌ها و جاری ساختن نهرها و حفر چاه‌ها و نیز بازی‌های نوجوانانه بر تقویت قوای جسمانی او می‌افزود.

از جمله بازی‌هایی که در دوران کودکی و نوجوانی عباس (ع) بین کودکان و نوجوانان رایج بود، بازی‌ای به نام «مداحی» بود که تا اندازه‌ای شبیه به ورزش گلف می‌باشد و در ایران زمین به «چوگان» شهرت داشته است. در این بازی که به دو گونه سواره یا پیاده امکان‌پذیر بود، افراد با چوبی که در دست داشتند، سعی می‌کردند تا گوی را از دست حریف بیرون آورده، به چاله‌ای بیندازند که متعلق به طرف مقابل است. این گونه سرگرمی‌ها نقش مهمی در چالاکی و ورزیدگی کودکان داشت. افزون بر آن نگاشته‌اند که امیرالمؤمنین (ع) به توصیه‌های پیامبر (ص) مبنی بر ورزش جوانان و نوجوانان، اعم از سوارکاری، تیراندازی، کشتی و شنا جامه عمل می‌پوشانید و خود شخصا، فنون نظامی را به عباس (ع) می‌آموخت که این موضوع نیز گام مؤثر و سازنده‌ای در پرورش‌های جسمانی عباس (ع) به شمار می‌رفت.

نخستین بارقه های جنگاوری

به حق، امیرالمؤمنین (ع) بیشترین سهم را در این بروز و اتصاف این ویژگی برجسته و کارآمد روحی در عباس (ع) بر عهده داشت و تیزبینی امیرالمؤمنین (ع) در پرورش عباس (ع)، از او چنان قهرمان نام‌آوری در جنگ‌های مختلف ساخته بود که شجاعت و شهامت او، نام علی (ع) را در کربلا زنده کرد. روایت شده است که امیرالمؤمنین (ع) روزی در مسجد نشسته و با اصحاب و یاران خود گرم گفت‌وگو بود. در این لحظه، مرد عربی در آستانه در مسجد ایستاد، از مرکب خود پیاده شد و صندوقی را که همراه آورده بود از روی اسب برداشت و داخل مسجد آورد. به حاضران سلام کرد و نزدیک آمد و دست علی (ع) را بوسید و گفت: مولای من! برای شما هدیه‌ای آورده‌ام و صندوقچه را پیش روی امام نهاد. امام در صندوقچه را باز کرد، شمشیری آب‌دیده در آن بود.
درهمین لحظه، عباس (ع) که نوجوانی نورسیده بود، وارد مسجد شد. سلام کرد و در گوشه‌ای ایستاد و به شمشیری که در دست پدر بود، خیره ماند. امیرالمؤمنین (ع) متوجه شگفتی و دقت او گردید و فرمود: فرزندم! آیا دوست داری این شمشیر را به تو بدهم؟ عباس (ع) گفت: آری! امیرالمؤمنین (ع) فرمود: جلوتر بیا! عباس (ع) پیش روی پدر ایستاد و امام با دست خود، شمشیر را بر قامت بلند او حمایل نمود. سپس نگاهی طولانی به قامت او نمود و اشک در چشمانش حلقه زد. حاضران گفتند: یا امیرالمؤمنین! برای چه می‌گریید؟ امام پاسخ فرمود: گویا می‌بینم که دشمن پسرم را احاطه کرده و او با این شمشیر به راست و چپ دشمن حمله می‌کند تا این‌که دو دستش قطع گردد....
و این‌گونه نخستین بارقه‌های شجاعت و جنگاوری در عباس (ع) به بار نشست.

شرکت در جنگ‌ها، نمونه‌های بارزی از شجاعت

شاید اولین تجربه حضور عباس در صحنه سیاسی، شرکت او در جنگ جمل بوده است؛ اما از تلاش‌های او در این جنگ، اسناد چندان معتبری در دست نیست. احتمال آن می‌رود که کم سن و سال بودن این نوجوان تلاشگر، سبب شده تا فعالیت‌های او از حافظه تاریخ پاک شود؛ اما حضور پر رنگ او در جنگ صفین، برگ زرینی بر کتاب نام‌آوری او افزوده است. در این مجال به گوشه‌هایی از اخبار این جنگ پرداخته می‌شود.
آب‌رسانی، تجربه پیشین
پس از ورود سپاه هشتاد و پنج هزار نفری معاویه به صفین، وی به منظور شکست دادن امیرالمؤمنین (ع) عده زیادی را مامور نگهبانی از آب راه فرات نمود و «ابوالاعور اسلمی» را به این کار گمارد. هنگامی که سپاهیان امام خسته و تشنه به صفین رسیدند، امیرالمؤمنین (ع) عده ای را به فرماندهی «صعصعه‌بن‌صوحان» و «شبث‌بن‌ربعی» برای آوردن آب اعزام نمودند. آنان به همراه تعدادی از سپاهیان، به فرات حمله کردند و آب آوردند.در این یورش امام حسین (ع) و اباالفضل العباس (ع) نیز شرکت داشتند و مالک اشتر این گروه را هدایت می‌نمود.
به نوشته برخی تاریخ‌نویسان معاصر، هنگامی که امام حسین (ع) در روز عاشورا از اجازه دادن به عباس (ع) برای نبرد امتناع می‌ورزد، او برای تحریص امام حسین (ع) خطاب به امام عرض می‌کند: « آیا به یاد می‌آوری آن‌گاه که در صفین آب را به روی ما بسته بودند، به همراه تو برای آزاد کردن آب تلاش کردم و سرانجام موفق شدیم به آب دست یابیم و در حالی که گرد و غبار صورتم را پوشانیده بود، نزد پدر بازگشتم...»
اهتمام امیرالمؤمنین (ع) در تقویت روحیه جنگاوری عباس (ع)
در جریان آزادسازی فرات توسط لشکریان امیرالمؤمنین (ع)، مردی تنومند و قوی‌هیکل به نام «کریب‌بن‌ابرهه» از قبیله «ذی‌یزن» از صفوف لشکریان معاویه برای هماوردطلبی جدا شد. در مورد قدرت بدنی بالای او نگاشته‌اند که وی یک سکه نقره را بین دو انگشت شست و سبابه خود چنان می‌مالید که نوشته‌های روی سکه ناپدید می‌شد. او خود را برای مبارزه با امیرالمؤمنین (ع) آماده می‌کرد. معاویه برای تحریک روحیه جنگی او می‌گوید: علی (ع) با تمام نیرو می‌جنگد و جنگجویی سترگ است و هر کس را یارای مبارزه با او نیست. آیا توان رویارویی با او را داری؟ کریب پاسخ می‌دهد: من باکی ندارم و با او مبارزه می‌کنم.
نزدیک آمد و امیرالمؤمنین (ع) را برای مبارزه صدا زد. یکی از یاران مولا علی (ع) به نام «مرتفع‌بن‌وضاح زبیدی» پیش آمد. کریب پرسید: کیستی؟ گفت: هماوردی برای تو! کریب پس از لحظاتی جنگ او را به شهادت رساند و دوباره فریاد زد: یا شجاع‌ترین شما با من مبارزه کند، یا علی (ع) بیاید. «شرحبیل‌بن‌بکر» و پس از او « حرث‌بن‌جلاح» به نبرد با او پرداختند، اما هر دو به شهادت رسیدند. امیرالمؤمنین (ع) که این شکست‌های پی در پی را سبب از دست رفتن روحیه جنگ در افراد خود و سرخوردگی یاران خود می‌دید، دست به اقدامی عجیب زد. او فرزند رشید خود عباس (ع) را که در آن زمان علی‌رغم سن کم، جنگجویی کامل و تمام عیار به نظر می‌رسید، فرا خواند و به او دستور داد که اسب، زره و تجهیزات نظامی خود را با او عوض کند و در جای امیرالمؤمنین (ع) در قلب لشکر بماند و خود لباس جنگ عباس (ع) را پوشید و بر اسب او سوار شد و در مبارزه‌ای کوتاه اما پر تب و تاب، کریب را به هلاکت رساند ... و به سوی لشگر بازگست و سپس «محمدبن‌حنیفه» را بالای نعش کریب فرستاد تا با خونخواهان کریب مبارزه کند.
امیرالمؤمنین (ع) از این حرکت چند هدف را دنبال می‌کرد. هدف بلندی که در درجه اول پیش چشم او قرار داشت، روحیه بخشیدن به عباس (ع) بود که جنگاوری نورسیده بود. در درجه دوم او می خواست لباس و زره و نقاب عباس (ع) در جنگ‌ها شناخته شده باشد و در دل دشمن، ترسی از صاحب آن تجهیزات بیندازد و برگ برنده را به دست عباس (ع) در دیگر جنگ‌ها بدهد تا هرگاه فردی با این شمایل را دیدند، پیکار علی (ع) در خاطرشان زنده شود. و در گام واپسین، امام با این کار میخواست کریب نهراسد و از مبارزه با علی (ع) شانه خالی نکند و همچنان سرمست از باده غرور و افتخار به کشتن سه تن از سرداران اسلام، در میدان باقی بماند و به دست امام کشته شود تا هم او و هم همرزمان زرپرست و زور مدارش، طعم شمشیر اسلام را بچشند.
اما نکته دیگری که فهمیده می‌شود این است که با توجه به قوت داستان از جهت نقل تاریخی، تناسب اندام عباس (‌ع) چندان تفاوتی با پدر نداشته که امام می‌توانسته بالاپوش و کلاهخود فرزند جوان یا نوجوان خود را بر تن نماید. از همین جا می‌توان به برخی از پندارهای باطل که در برخی اذهان وجود دارد، پاسخ گفت که واقعا حضرت عباس (ع) از نظر جسمانی با سایر افراد تفاوت داشته است و علی‌رغم این‌که برخی تنومند بودن عباس (ع) و یا حتی رسیدن زانوان او تا نزدیک گوش‌های مرکب را انکار کرده و آن را از تحریفات واقعه عاشورا می‌پندارند، این امر یک حقیقت تاریخی به شمار می‌رود. اگر تاریخ گواه بر وجود افراد درشت اندامی چون کریب با شرحی که در توانایی او گفته شد، در لشکر معاویه بوده باشد، به هیچ وجه بعید نیست که در سپاه اسلام نیز افرادی نظیر عباس (ع) وجود داشته باشند؛ چرا که او فرزند کسی است که درب قلعه خیبر را از جا کند و بسیاری از قهرمانان عرب را در نوجوانی به هلاکت رساند؛ آن سان که خود می‌فرماید: «من در نوجوانی بزرگان عرب را به خاک افکندم و شجاعان دو قبیله معروف «ربیعه» و «مضر» را در هم شکستم ...»
درخشش در جنگ صفین
در صفحات دیگری از تاریخ این جنگ طولانی و بزرگ که منشا پیدایش بسیاری از جریان‌های فکری و عقیدتی در پایگاه‌های اعتقادی مسلمانان بود، به خاطره جالب و شگفت‌انگیز دیگری از درخشش حضرت عباس (ع) برمیخوریم. این گونه نگاشته‌اند که در گرماگرم نبرد صفین، جوانی از صفوف سپاه اسلام جدا شد که نقابی بر چهره داشت. جلو آمد و نقاب از چهره برداشت، هنوز چندان مو بر چهره‌اش نروییده بود، اما صلابت از سیمای تابناکش خوانده می‌شد. سنش را حدود هفده سال تخمین زده‌اند. مقابل لشکر معاویه آمد و با نهیبی آتشین مبارز خواست. معاویه به «ابوشعثاء» که جنگجویی قوی در لشکرش بود، رو کرد و به او دستور داد تا با وی مبارزه کند.
ابوشعثاء با تندی به معاویه پاسخ گفت: مردم شام مرا با هزار سواره نظام برابر می‌دانند، اما تو می‌خواهی مرا به جنگ نوجوانی بفرستی؟ آن‌گاه به یکی از فرزندان خود دستور داد تا به جنگ حضرت برود. پس از لحظاتی نبرد، عباس (ع) او را در خون خود غلطاند. گرد و غبار جنگ که فرونشست، ابوشعثاء با نهایت تعجب دید که فرزندش در خاک و خون می‌غلطد. او هفت فرزند داشت. فرزند دیگر خود را روانه کرد، اما نتیجه تغییری ننمود تا جایی که همگی فرزندان خود را به نوبت به جنگ با او می‌فرستاد، اما آن نوجوان دلیر همگی آنان را به هلاکت می‌رساند. در پایان ابوشعثاء که آبروی خود و پیشینه جنگاوری خانواده‌اش را بر باد رفته می‌دید، به جنگ با او شتافت، اما حضرت او را نیز به هلاکت رساند، به گونه‌ای که دیگر کسی جرات بر مبارزه با او به خود نمی‌داد و تعجب و شگفتی اصحاب امیرالمؤمنین (ع) نیز برانگیخته شده بود. هنگامی که به لشگرگاه خود بازگشت، امیرالمؤمنین (ع) نقاب از چهره فرزند رشیدش برداشت و غبار از چهره او سترد....
دوشادوش امام حسن (ع)
عمر امیرالمؤمنین (ع) در سحرگاه شب 21 رمضان، سال 40 ه.ق به پایان رسید. امام پیش از شهادت به فرزند برومندش، عباس (ع) توصیه‌های فراوانی مبنی بر یاری رساندن به برادران معصوم و امامان او به ویژه امام حسین (ع) نمود و در شب شهادتش، عباس (ع) را به سینه چسبانید و به او فرمود: پسرم! به زودی چشمم به دیدار تو در روز قیامت روشن می‌شود. به خاطر داشته باش که در روز عاشورا به جای من، فرزندم حسین (ع) را یاری کنی. و این‌گونه از او پیمان ستاند که هرگز از رهبری برادران خود تخطی نکند و همواره دوشادوش آنان به احیای تکالیف الهی و سنت نبوی (ص) در جامعه بپردازد.
او در جریان توطئه صلحی که از سوی معاویه به امام مجتبی (ع) تحمیل شد، همواره موضعی موافق با امام و برادر معصوم و مظلوم خویش اتخاذ نمود، تا آن‌جا که حتی برخی از دوستان نیز از اطراف امام متواری شدند و نوشته اند «سلیمان‌بن‌صرد خزاعی» که پس از قیام امام حسین (ع) قیام توابین را سازماندهی کرد و از یاران و دوستان امام علی (ع) به شمار می‌رفت، پس از انعقاد صلح، روزی امام مجتبی (ع) را «مذل‌المؤمنین» خطاب نمود؛ اما با وجود این شرایط نابسامان، حضرت عباس (ع) دست از پیمان خود با برادران و میثاقی که با پدرش، علی (ع) در شب شهادت او بسته بود، برنداشت و هرگز پیش‌تر از آنان گام بر نداشت و اگر چه صلح هرگز با روحیه جنگاوری و رشادت او سازگار نبود، اما ترجیح می‌داد اصل پیروی بی چون و چرا از امام بر حق خود را به کار بندد و سکوت نماید.
در این اوضاع نابهنجار حتی یک مورد در تاریخ نمی‌یابیم که او علی‌رغم عملکرد برخی دوستان، امام خود را از روی خیرخواهی و پنددهی مورد خطاب قرار دهد. این‌گونه است که در آغاز زیارت‌نامه ایشان که از امام صادق (ع) وارد شده است، می‌خوانیم: «السلام علیک ایها العبد الصالح، المطیع لله و لرسوله و لامیرالمؤمنین و الحسن و الحسین صلی الله علیهم و سلم؛ درود خدا بر تو ای بنده نیکوکار و فرمانبردار خدا و پیامبر خدا و امیرمومنان و حسن و حسین که درود و سلام خدا بر آنها باد!»
البته اوضاع درونی و بیرونی جامعه هرگز از دیدگان بیدار او پنهان نبود و او هوشیارانه به وظایف خود عمل می کرد. پس از بازگشت امام مجتبی (ع) به مدینه، عباس (ع) در کنار امام به دستگیری از نیازمندان پرداخت و هدایای کریمانه برادر خود را بین مردم تقسیم می‌کرد. او در این دوران لقب «باب‌الحوائج» یافت و وسیله دستگیری و حمایت از محرومین جامعه گردید. او در تمام این دوران در حمایت و اظهار ارادت به امام خویش کوتاهی نکرد، تا آن زمان که دسیسه پسر ابوسفیان، امام را در جوار رحمت الهی سکنا داد. آری، به آن نیز بسنده نکردند و بدن مسموم او را آماج تیرهای کینه‌توزی خود قرار دادند. آن‌جا بود که کاسه صبر عباس (ع) لبریز شد و غیرت حیدری‌اش به جوش آمد. دست بر قبضه شمشیر برد، اما دستان مهربان امام حسین (ع) نگذاشت که آن را از غلاف بیرون آورد و با نگاهی اشک‌آلود، برادر غیور خود را باز هم دعوت به صبر نمود.
یار وفادار امام حسین (ع)
معاویه در آخرین روزهای زندگی خود به پسرش یزید سفارش کرد: «من رنج بار بستن و کوچیدن را از تو برداشتم. کارها را برایت هموار کردم. دشمنان را برایت رام نمودم و بزرگان عرب را فرمانبردار تو ساختم. اهل شام را در نظر بگیر که اصل و ریشه تو هستند. هر کس از آنان نزد تو آمد، او را گرامی بدار و هر کس هم نیامد، احوالش را بپرس ... من نمی‌ترسم که کسانی با تو در حکومت نزاع کنند، به جز چهار نفر: حسین‌بن‌علی (ع)، عبدالله‌بن‌عمر، عبدالله‌بن‌زبیر، و عبدالرحمن‌بن‌ابی‌بکر ... . حسین‌بن‌علی (ع) سرانجام خروج می‌کند. اگر بر او پیروز شدی، از او در گذر که حق خویشی دارد و حقش بزرگ و از نزدیکان پیامبر است ...»
اما حکومت یزید با پدرش تفاوت‌های بنیادین داشت. چهره پلید و عملکرد شوم او در حاکمیت جامعه اسلامی، اختیار سکوت را از امام سلب کرده بود و امام چاره نجات جامعه را تنها در خروج و حرکت اعتراض‌آمیز به صورت آشکار می‌دید. اگر چه معاویه تلاش‌های فراوانی در راستای گرفتن بیعت برای یزید به کار بست، اما به خوبی می‌دانست که امام هرگز بیعت نخواهد کرد و در سفارش به فرزندش نیز این موضوع را پیش‌بینی نمود. امام با صراحت و شفافیت تمام در نامه‌ای به معاویه فرمود: «اگر مردم را با زور و اکراه به بیعت با پسرت وادار کنی، با این‌که او جوانی خام، شراب‌خوار و سگ‌باز است، بدان که به زیان خود عمل کرده و دین خودت را تباه ساخته‌ای.» و در اعلام علنی مخالفت خود با حکومت یزید فرمود: «حال که فرمانروایی مسلمانان به دست فاسقی چون یزید سپرده شده، دیگر باید به اسلام سلام رساند و با آن خداحافظی کرد.»
در این میان حضرت عباس (ع) با دقت و تیزبینی فراوان، مسائل و مشکلات جامعه را دنبال می‌کرد و از پشتیبانی امام خود دست بر نمی‌داشت و حمایت بی‌دریغش را از امام اعلام می‌داشت. یزید پس از مرگ معاویه برای فرماندار وقت مدینه «ولیدبن‌عقبه» نوشت: «حسین (ع) را احضار کن و بی‌درنگ از او بیعت بگیر و اگر سرباز زد گردنش را بزن و سرش را برای من بفرست.» ولید با مروان مشورت نمود. مروان که از دشمنان سرسخت خاندان عصمت و طهارت (ع) به شمار می‌رفت، در پاسخ ولید گفت: اگر من جای تو بودم گردن او را می‌زدم. او هرگز بیعت نخواهد کرد. پس امام حسین (ع) را احضار کردند. حضرت عباس (ع) نیز به همراه سی تن از بنی‌هاشم امام را همراهی نمودند. امام داخل دارالاماره مدینه گردید و بنی‌هاشم بیرون از دارالاماره منتظر فرمان امام شدند و ولید از امام خواست تا با یزید بیعت نماید؛ اما امام سر باز زد و فرمود: «بیعت به گونه‌ای پنهانی چندان درست نیست. بگذار فردا که همه را برای بیعت حاضر می‌کنی، مرا نیز احضار کن تا بیعت نمایم. مروان گفت: امیر! عذر او را نپذیر! اگر بیعت نمی‌کند گردنش را بزن. امام برآشفت و فرمود: «وای بر تو ای پسر زن آبی چشم! تو دستور می‌دهی که گردن مرا بزنند! به خدا که دروغ گفتی و بزرگ‌تر از دهانت سخن راندی.»
در این لحظه ، مروان شمشیر خود را کشید و به ولید گفت :« به جلادت دستور بده گردن او را بزند! قبل از این‌که بخواهد از این‌جا خارج شود. من خون او را به گردن می‌گیرم.» امام همان‌گونه که به بنی‌هاشم گفته بود، آنان را مطلع کرد، و عباس (ع) به همراه افرادش با شمشیرهای آخته به داخل یورش بردند و امام را به بیرون هدایت نمودند.امام صبح روز بعد آهنگ هجرت به سوی حرم امن الهی نمود و عباس (ع) نیز همانند قبل بدون درنگ و تامل در نتیجه و یا تعلل در تصمیم‌گیری ، بار سفر بست و با امام همراه گردید و تا مقصد اصلی، سرزمین طف، از امام جدا نشد و میراث سال‌ها پرورش در خاندان عصمت و طهارت (ع) را با سخنرانی‌ها، جانفشانی‌ها و حمایت‌های بی‌دریغش از امام به منصه ظهور رساند.
رجزهای اباالفضل العباس در میدان نبرد
«رجز» عبارت از شعری ناگهانی است که جنگ جو برای ستودن خود و توصیف حَسَب و نَسَب خویش با آهنگی حماسی می‌خواند و دارای مفاهیمی دال بر خوار شمردن دشمن است. گاهی اوقات نیز از اشعار دیگر شاعران بهره می گرفتند.
در هر حال رجز شعری از پیش تعیین شده بوده و کمتر پیش می‌آمده که جنگ جویی به گونه آغازین و فی البداهه در میدان جنگ آن را بسراید چه رسد به این که بخواهد به تناسب حال و هوای میدان نبرد، آن را تغییر نیز بدهد و یا رویدادهایی را که به وقوع پیوسته و او در همان لحظه شاهد آن بوده به شعر درآورد؛ اما در پیکارهای حضرت عباس علیه‌السلام شاهد چنین ویژگی‌ای در رجزهای او هستیم که نشان از توان والای او در سخندانی است.
توصیف حضرت عباس (ع) از خود در رجزهایش
او در ابتدا به توصیف خود، امام خود و حسب و نسب خود می‌پردازد، که رجزها معمولا بیشتر از این هم نبوده و سپس می‌سراید:
«به خداوند شکست ناپذیر و بزرگ و به «حجر الاسود» و «زمزم» و «حطیم» صادقانه سوگند یاد می‌کنم که امروز پیکرم را به خونم آغشته می‌کنم و در راه حسین (ع) که پیشوای پر افتخار اهل فضل و بخشش است، جهاد می‌نمایم.»
رجز حضرت عباس در هنگام نبرد
آن گاه به سوی دشمن هجوم می‌برد. او در ابتدا نبرد سختی با آن‌ها کرد و دوباره سرود:
«من از مرگ، آن هنگام که بانگ بر می‌دارد بیمی ندارم تا این که پیکرم در میان دلیرمردان به خاک افتد. جانم فدای جان پاک پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم باد! منم عباس که کارم آب آوری است و از دشمنان در روز رویارویی نمی‌هراسم.»
حمله او به قدری برق آسا بود که سبب پراکنده شدن و فرار دشمن شد.
این حمله بی امان باعث شد تا دشمن از خیال نبرد رویارو، بیرون آید. بدین منظور اجازه دادند عباس (ع) آب بردارد تا آنان از این فرصت استفاده کرده، در پشت نخل‌ها کمین کنند.
در وقتی آب برداشتند
وقتی به آب راه فرات دست می‌یابد و می‌خواهد کمی آب بنوشد، تشنگی امام خویش را در نظر می‌آورد و می‌خواند:
«ای نفس پس از حسین (ع) خوار باشی! و پس از او هرگز نخواهم که زنده بمانی! این حسین (ع) است که دل از زندگانی شسته اما تو آب سرد و گوارا می‌نوشی؟! به خدا قسم که این شیوه دین من نیست.»
در وقتی که دست راستشان قطع شد
و وقتی دست راست او قطع می‌شود، بی درنگ در رجز خود می‌گوید:
وَ اللَّهِ اِنْ قَطَعْتُمْ یمِینی
اِنِّی اُحَامِی اَبَداً عَنْ دِینی
وَ عَنْ إمَامِ صَادِقِ الیقِین
نَجْلِ النَّبِی صلی الله علیه وآله الطَّاهِرِ الأمِینِ
«به خدا سوگند اگر دست راستم را قطع کنید همواره پشتیبان دینم و امامم که یقین راستین دارد و نوه پیامبر (ص) پاک و درستْ‌کردار است باقی می‌مانم.»
در وقتی که دست چپشان قطع شد
او به پیکار آن قدر ادامه داد که خسته شد.
«حکیم بن طفیل طائی سنبسی» با شیوه قبلی در پشت نخل دیگری کمین کرد و با دیدن ضعف حضرت، به او حمله ور شد و با ضربه‌ای دست چپ او را نیز قطع نمود. حضرت با روحیه ای استوار، نفس خود را مخاطب قرار داد و خواند:ِ
«ای نفس از کافران مهراس و مژده مهربانی پروردگار در جوار پیامبر بزرگ (ص) بده! [اگر چه] با سرکشی خود دست چپ مرا قطع کردند. پس خداوندا! آنان را به آتش دوزخ خود درآر!»
به خوبی آشکار است که حضرت با هر حرکت دشمن، رجزی متناسب با آن می‌گویند؛ اگر چه در آن گیر و دار جنگ و فرود آمدن ضربت‌های کاری و قطع شدن دستان، دیگر مجالی برای رجزخوانی نمی‌ماند اما او با روحیه ای استوار و ایمانی راسخ، با خواندن این رجزها همگان را از ایمان قلبی خود به خدا و امام خویش آگاه می‌سازد و به آن‌ها راه هدایت را نشان می‌دهند در سخت ترین شرایط، دست از سر دادن شعارهای بلند عاشورا و پیام‌های سرخ آن برنمی‌دارد.

ادب حضرت عباس(ع) از کجا نشأت می‌گرفت؟

در گفت‌وگویی که با آیت‌الله محمدحسن تحریری، مدرس حوزه و پژوهشگر دینی انجام داده به بررسی گوشه‌هایی از سبک زندگی و خصلت‌های حضرت عباس علیه السلام پرداخته است. آن طور که این کارشناس اسلامی شرح می‌دهد، پدر و مربی اصلی حضرت عباس علیه السلام، امام علی علیه السلام بوده است. درواقع آن حضرت در مکتب علوی تربیت شده و رشد یافته است. در عین حال مادری داشته که از برترین سجایای اخلاقی بهره‌مند بوده و همیشه فرزندان خود را به ادب و احترام نسبت به اهل بیت علیهم‌السلام تشویق و ترغیب کرده است. مشخص است کسی که تربیت شده در چنین خانواده‌ای باشد حتماً سرآمد و ممتاز در عبادت، بندگی و شجاعت خواهد بود.

حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام نه تنها به فرزند خود درس عبادت و بندگی داد، بلکه حضرت عباس علیه السلام را برای حضور در میدان‌های جنگ و موقعیت‌های اجتماعی تربیت کرد. بر همین اساس تیراندازی و اسب‌سواری را به آن حضرت در دوران نوجوانی آموخت تا بتواند رزمنده شجاع و دلاور اسلام باشد. حضرت عباس علیه السلام هم در کارهای کشاورزی به پدر خود کمک می‌کرد، هم در مسجد به تعلیم و تعلم احادیث مشغول بود و هم در میدان‌های جنگ به عنوان رزمنده‌ای شجاع و مبارز به دین خدا خدمت می‌کرد.

معنای لقب‌های حضرت عباس علیه السلام

می‌دانیم که حضرت عباس علیه السلام با عنوان‌هایی مانند ابوالفضل، باب‌الحوائج و سقا نامیده می‌شوند. دلیل این نوع نام‌گذاری‌ها برای آن حضرت چیست؟
حضرت امیرالمؤمنین امام علی علیه السلام در زمان تولد فرزند خود، او را با نام عباس نامیدند. بر اساس علم صرف و لغت، عباس صیغه مبالغه بوده و به معنی شیر خشمناکی است که همه شیرهای خشمگین از او فرار می‌کنند. این نوع نام‌گذاری اشاره به رشادت‌ها و شجاعت بسیار حضرت عباس علیه السلام دارد.
یکی از مشهورترین عنوان‌ها و لقب‌هایی که برای آن حضرت آمده، عنوان ابوالفضل است. بعضی از مورخان اعتقاد دارند که آن حضرت فرزندی به نام فضل داشته و بر این اساس به ایشان ابوالفضل یعنی پدر فضل می‌گفتند. البته گروهی هم عقیده دارند که به دلیل فضل و دانش بسیار حضرت عباس علیه السلام به ایشان ابوالفضل هم گفته شده است.
در عین حال لقب باب‌الحوائج به این مفهوم اشاره دارد که حضرت عباس علیه السلام یکی از افراد غیر معصومی است که به سبب رشادت فراوان و جان‌فشانی در راه دین خدا و امام زمان خود، به مقامی نائل شده که مردم نیازمند به سراغ ایشان رفته، از ایشان نیاز خود را خواسته و جواب می‌گیرند. درواقع حضرت عباس علیه السلام به لطف و عنایتی از جانب خدای متعال، یکی از شخصیت‌های برجسته‌ای است که واسطه فیض الهی شده و از مردم محتاج و نیازمند دستگیری می‌کند.
عنوان سقا هم به سقا بودن آن حضرت در دشت کربلا اشاره دارد. به طوری که طبق روایت‌های تاریخی، هرچند که حضرت عباس علیه السلام دارای فضایل بسیاری بوده و رشادت فراوانی داشته، اما زمانی که از امام حسین علیه السلام درخواست کرد تا به میدان مبارزه برود، آن حضرت ایشان را مأمور آوردن آب برای زنان و کودکان تشنه کردند. به همین دلیل به ایشان سقا گفته می‌شود. حضرت عباس علیه السلام از امر امام خود اطاعت کرده و با زحمت خود را به رود فرات رساند. طوری که پاهای اسب او در آب فرورفت. شاهدان ماجرا دیدند و در تاریخ ثبت کردند که حضرت عباس علیه السلام دست‌های خود را پر از آب کرده و تا نزدیکی لب‌ها آورد، اما آب را در رود ریخت و پس از پر کردن مشک آب، تشنه از آب فرات بیرون آمد. سپس در حین مبارزه با دشمنان در حین رجز خواندن، این نکته را یادآوری کرد که تا زمانی که امام من تشنه است، من از آب نخواهم نوشید.
بیشتر بخوانید: مروری بر سبک زندگی و خصوصیات اخلاقی حضرت ام‌البنین(س)/ حضرت عباس(ع) تربیت‌یافته کدام مکتب است؟

کبش الکتیبه سپاه امام حسین علیه السلام

لقب دیگری که برای حضرت عباس علیه السلام نقل شده، کبش الکتیبه است. معنا و مفهوم این عنوان چیست؟

کبش الکتیبه به کسی گفته می‌شود که دارای بالاترین درجه فرماندهی سپاه باشد و این مقام را به خاطر تدبیرهای صحیح، دلاوری و رشادت دریافت کرده باشد. شجاعت بی‌مانند حضرت عباس علیه السلام در روز عاشورا و حمایت مداوم آن حضرت از سپاه امام حسین علیه السلام باعث شد تا این عنوان و لقب به ایشان داده شود.

تربیت دینی در خانه امام علی علیه السلام

درباره زندگی حضرت عباس علیه السلام کمتر مطلبی عنوان شده است. نوع تربیت آن حضرت چگونه بود که باعث شد آن رشادت‌ها را در دوران جوانی از خود نشان دهند؟

دقت کنید که پدر و مربی اصلی حضرت عباس علیه السلام، امام علی علیه السلام بوده است. درواقع آن حضرت در مکتب علوی تربیت شده و رشد یافته است. در عین حال مادری داشته که از برترین سجایای اخلاقی بهره‌مند بوده و همیشه فرزندان خود را به ادب و احترام نسبت به اهل بیت علیهم السلام تشویق و ترغیب کرده است. مشخص است کسی که تربیت شده در چنین خانواده‌ای باشد حتماً سرآمد و ممتاز در عبادت و بندگی و شجاعت خواهد بود.
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام نه تنها به فرزند خود درس عبادت و بندگی داد، بلکه حضرت عباس علیه السلام را برای حضور در میدان‌های جنگ و موقعیت‌های اجتماعی تربیت کرد. بر همین اساس تیراندازی و اسب‌سواری را به آن حضرت در دوران نوجوانی آموخت تا بتواند رزمنده شجاع و دلاور اسلام باشد. حضرت عباس علیه السلام هم در کارهای کشاورزی به پدر خود کمک می‌کرد، هم در مسجد به تعلیم و تعلم احادیث مشغول بود و هم در میدان‌های جنگ به عنوان رزمنده‌ای شجاع و مبارز به دین خدا خدمت می‌کرد.

شخصیتی غیر معصوم با زیارت‌نامه مخصوص

در زیارت‌نامه حضرت عباس علیه السلام به یکی از صفات ویژه آن حضرت یعنی بندگی و فرمان‌برداری خدا اشاره به خصوصی شده است. دلیل این نوع تأکید بر بنده صالح بودن و اطاعت از خدا چیست؟

تعبیر امام صادق علیه السلام از عموی بزرگوار خود

بصیرت به این معنی است که انسان بتواند در سخت‌ترین شرایط حق را از باطل تشخیص بدهد و از حق پیروی کند. بصیرت نافذ در وجود مبارک حضرت عباس علیه السلام به این مفهوم بوده که آن حضرت در همه شرایط قدرت تشخیص حق را از باطل داشته است و از حق دفاع کرده است. حضرت عباس علیه السلام نه تنها امام زمان خود را در سخت‌ترین اوضاعی که لشکر انبوه دشمن به ایشان حمله کرده بود، تنها نگذاشت بلکه جان خود را سپر امام خود کرد. این نوع رشادت و دلاوری از انسانی برمی‌آید که توان تشخیص حق را داشته باشد و نه تنها در راه دفاع از حق نلرزد و سست نشود، بلکه با کمال رشادت و شجاعت از آن حمایت کند.

به همین دلیل است که همان طور که در سؤال اشاره کردید، امام صادق علیه السلام عموی گرامی خود را با بصیرت نافذ خوانده و فرموده‌اند: «کان عمنا العباس بن علی نافذ البصیره صلب الایمان جاهد مع أبی عبدالله و أبلی بلاء حسنا و مضی شهیدا» به این معنا که: عموی ما عباس بن علی، بصیرت نافذ و ایمان مستحکم داشت. کنار اباعبدالله علیه السلام مجاهدت کرد و به درجه و مقامی زیبا رسید و با شهادت جان سپرد.

نمایش آیینی مذهبی سقا و نوگل و پدر

شب عاشورا

بنام خدا

[شب عاشورا]

راوی:

از درون سينه جوشد خون عشق

جان فداي پيكر گلگون عشق

بوي خونت در جهان پيچيده است

در مكان و لا مكان پيچيده است

از ازل سوداي تو در يادهاست

در دل ما اين خراب آبادهاست

ما به عاشورايت عادت كرده ايم

با تو ما عمري عبادت كرده ايم

شوق تو پر پر زند در سينه ها

ياد تو صيقل دهد آئينه ها

تو سراپا عطر پاك نيتي

بهترين اعجاز معصوميتي

تا هماره منشاء فرزانگي

مرگ سرخت راه و رسم زندگي

اي حسين اي رفته تا اعماق دل

مهر تو گشته عجين با آب و گل

گوشه اي از نور رويت آفتاب

عالمي از عشق تو در پيچ و تاب

كربلا يادآور ايثار و داغ

كربلا در هر زمان چشم و چراغ

كربلا و يك جهان مظلوميت

كربلا ،كي شكوه از محروميت

كربلا و يك جهان شور و پيام

كربلا تلفيقي از خون و قيام

[حضرت عباس (ع) در حال نگهبانی شبانه از خیام در این لحظه شمر را دیده و بر او نهیب میزند]

 شمر:
شمرم و در حضور تو نيمه شبانه آمدم
از پي عرض مطلبي من به بهانه آمدم
روز نبود مصلحت تا برسم به خدمتت
حال به نزد حضرتت من ز ميانه آمدم

[سپس شمر با حالت ترس به سوی حضرت عباس(ع) حرکت کرده و با ترفندی خاص امان نامه را تقدیم می کند]

[حضرت عباس (ع) امان نامه را با نهیب کنار می زند ]

عباس:
شمر برو به يك طرف مي‌شكنم دهان تو
اين سخنان دگر مگو حق ببرد زبان تو
فخر كني به لشگرت خاك به فرق مادرت
نمی هراسم ای لعين از تو و از سپاه تو

[حضرت عباس (ع) دست به قبضه شمشیر به سمت شمر حرکت می کند]

شمر:
شاها به كف پات سر و جان دارم
كي با تو من عزم جنگ و جولان دارم
بر سروري سپاه و فرماندهي‌ات
بهر تو من از يزيد فرمان دارم


[حضرت عباس (ع) با خشم  ]

عباس:
اي بي‌ادب از جنگ مرا ترساني
عباس دل از كف ندهد آساني
به حمداله ز خونخواري اين گرگان نمي‌ترسم
كه من عباس جان بازم ز نامردان نمي‌ترسم
برو از من بگو با ابن سعد شوم بي‌ايمان
كه من سرباز عشقم ذره‌اي از جان نمي‌ترسم

]شمر نا امید به سمت سپاه خود بر می گردد[

عباس:
اي شمر بتن تا كه سر و جان دارم
از بهر نثار ره جانان دارم
بدنام مكن نزد نكونامانم
من بهر حسين بتن سر و جان دارم

]شمر با سیه رویی به سمت لشکر برگشته و بر آنها نهیب زده و آرایش نظامی می دهد [

و اینک روز عاشورا

ابن سعد:
منتظرم تا ز شام قاصدي آيد
بلكه دهد جنگ را به صلح به پايان
بار خدايا رسان تو در برم ايندم
شمر دلير شجاع خرم و خندان

شمر:
پسر سعد عجب از تو و از مرديت، اي ملحد، بي‌عار تبه‌كار، بجاي ستم و ظلم و جفا، دوست شدي با پسر فاطمه، حيف صد حيف، از اين منصب و احكام فراوان كه يزيد ابن معاويه براي تو فرستاده، بدان اي پسر سعد اگر اين حكم و ايالات بدي از بيوه زني، كار به اتمام رساندي، تو و اين لشگر بي‌حد، به صف ماريه خاموش نشستي، در حقيقت تو خجالت نكشي، گر كه يزيد از تو بپرسد، چه جوابي تو مهيا كني از بر خود اي مير سپهدار حال بنشين و ببين آتشي امروز فروزم كه بسوزم ز تر و خشك و نباتات و حجابات و سماوات و دل شير خدا و جگر فاطمه زهرا و همه جن و ملك را

]و صدای حضرت سکینه از خیمه ها به گوش می رسد[

سكينه:
اي عمو مُردم بفريادم برس
تشنه كامان را تويي فرياد رس

]حضرت عباس(ع) پس از شنیدن صدای سکینه به سمت خیمه امام  حرکت می کند[

عباس:
عزيز فاطمه اندوه ديدنم تا كي
ز دختر تو خجالت كشيدنم تا كي
بده اجازه به من اي يگانه دوران
كه شايد آب رسانم براي تشنه لبان

]امام حسین(ع) به حضرت عباس (ع) تنها جهت فراهم نمودن آب رخصت می دهد[

راوی:

در روز عاشورا عطش بيداد مي كرد

دريا خروشان مي شد و فرياد مي كرد

فرياد هل من ناصر مظلوم مردي

حق را گواهي داده استمداد ميكرد

]وداع حضرت عباس(ع) با سکینه و رقیه و برداشتن مشک (شعر اینک از خیمه بردار مشکت)[

سكينه:
«اي مسلمانان امان از تشنگي»
تشنه‌ام ياران فغان از تشنگي
كو مسلماني به فريادم رسد
بلكه او يك قطره آبم دهد

]حضرت عباس با توکل بر خدا به سمت نخلستان حرکت می کند[

ابن‌سعد:
چه مطلب است ايانور چشم اشرف ناس
چه حالتست كه مي‌بينمت من اي عباس
به دوش مشك بر اندام خود نمود كفن
ترا خيال چه باشد بيان نما با من

شعر( گفتا به سه تکبیر خواهم آورم آب)

]جنگ نمایان حضرت عباس(ع) رسیدن به نهر علقمه و تکبیر اول[

شعر (مردی کنار رود زانو زد ، چه مردی)

ابن سعد:
«اي قاصد سلطان شهيدان مطلب آب
اين آب بود بهر شما گوهر ناياب»
«برگو به حسينت گو از اين آب اميد است»
اميد در اين مرحله بيعت به يزيد است

]حضرت عباس(ع) آب را درون مشک ریخته و آن را همراه با تکبیر دوم بر روی دوش می اندازد[ ]تکبیر دوم[

ابن سعد:
اي شمر جفا جو مشكن حق نمك را
لايق نبود سكه قلب تو محك را
از بهر وجود پسر ساقي كوثر
بنموده خدا خلق همه جن و ملك را
از خون حسين صفحه دامن تو مكن تر
آشوب ميند از سما تا به سمك را


شمر:
ديگر مزن اي مير سپه لاف منم را
برخيز و بكن خلعت و انعام و رقم را
اي مجمع مجلس همه بدهيد گواهي
يك‌يك بنويسيد قلم تا به قلم را
من يكه و تنها بروم در بر عباس
شايد كه بدام افكنم آن شير دژم را

]جنگ نمایان حضرت عباس(ع) [

شمر:
ايا گروه شما طبل جنگ بنوازيد
نهال قامت او را ز پا براندازيد
خطاب من به شما اي گروه حق‌نشناس
زنيد تيغ به بازوي حضرت عباس

]قطع شدن دست راست حضرت عباس(ع) [ ]رجز دست راست[

شمر:
يا حسين دست علمدارت ز تن انداختم
داغ او را تا قيامت بر دلت بگذاشتم

ابن‌سعد:
اگر كه آب بگيرد تمام كل جهان
نمي‌دهيم به شما غير ناوك پيكان

]جنگ حضرت عباس(ع) با شمر[

شمر:
تيغ دگر به دست چپش آشنا كنيد
شال عزا بگردن شير خدا كنيد

]  ادامه نبرد حضرت عباس (ع) با شمشیر در دست چپ[

]قطع شدن دست چپ حضرت عباس(ع) [

شمر:
یا حسين دست علمدارت ز تن انداختم
داغ او را تا قيامت بر دلت بگذاشتم

]گرفتن مشک به دندان [

ابن سعد:
ايا گروه بگيريد نقد جانش را
به مرگ او بنشانيد ياورانش را

]لحظه ضربت خوردن به پیشانی مبارک حضرت عباس(ع) و افتادن به روی زمین [

یا اخی ادرک اخی

]لحظه ورود امام حسین(ع) بر بالین علمدار کربلا[

]امام حسین(ع) بر بالین حضرت عباس(ع)[

ای خدا این دست عباس من است

این علم از خسرو ناس من است

بارالها حق عباس جوان

بگذر از جرم تمام شیعیان

عباس میر لشگرم   

پشت و پناه و یاورم

کجایی ای برادرم 

برادر ای برادرم

افتاده بی صاحب علم            

اندر کجا رو آورم

صدا برآر از کرم    

برادر ای برادرم

 *********************************************

بنام خدا

دکلمه]اینجاست آوردگاه تیغ و جنون[

راوی:

آسمان در خود گرفته ماهتابي سرخ را

كربلا تصوير كرده انقلابي سرخ ر ا

آسمان دست دعا بر داشته سوي زمين

تا بببيند ظهر فردا آفتابي سرخ را

از خجالت آب مي گردد فرات امشب ولي

ثبت خواهد كرد در خود انتخابي سرخ را

اشگ ريزان چشمهاي ماه برروي زمين

بدرقه خواهد نمود امشب شهابي سرخ را

دست غمگين زمانه سخت مي لرزد ولي

ثبت خواهد كرد فردا انقلابي سرخ را

 ابن سعد:
منتظرم تا ز شام قاصدي آيد
بلكه دهد جنگ را به صلح به پايان
بار خدايا رسان تو در برم ايندم
شمر دلير شجاع خرم و خندان

شمر:
پسر سعد عجب از تو و از مرديت، اي ملحد، بي‌عار تبه‌كار، بجاي ستم و ظلم و جفا، دوست شدي با پسر فاطمه، حيف صد حيف، از اين منصب و احكام فراوان كه يزيد ابن معاويه براي تو فرستاده، بدان اي پسر سعد اگر اين حكم و ايالات بدي از بيوه زني، كار به اتمام رساندي، تو و اين لشگر بي‌حد، به صف ماريه خاموش نشستي، در حقيقت تو خجالت نكشي، گر كه يزيد از تو بپرسد، چه جوابي تو مهيا كني از بر خود اي مير سپهدار حال بنشين و ببين آتشي امروز فروزم كه بسوزم ز تر و خشك و نباتات و حجابات و سماوات و دل شير خدا و جگر فاطمه زهرا و همه جن و ملك را

شمر:
من به خيالم به دشت ماريه جنگ است
بر پسر بوتراب حوصله تنگ است
نامه نويسم به نزد زاده مرجان
چون كه سپهبد در اين ميانه دو رنگ است

ابن سعد:
بس كن اي شمر لعين نسل زنا يعني چه
لب ببند اي سگ ملعون دغا يعني چه
نه ز خلاق ترا شرم و نه خوفي ز خدا
هم چو نمرود تو در جنگ خدا يعني چه
يابن سعد ابن سخن چون و چرا يعني چه
دوستي با پسر شير خدا يعني چه
ميخوري نان يزيد و به حسين فخر كني
ادعاي تو در اين فعل خطا يعني چه
گر كه عابد شده‌اي صومعه را پيش بگير
اسب و اسباب و كله خود قبا يعني چه
تا قيامت همه خلق بتو لعن كنند
به حسين ظلم و جفا كن تو وفا يعني چه

شمر:
ايا سردار گويا غافلي

ابن سعد:
از كه

شمر:
از حاكم فرمان

ابن سعد:
كه باشد حاكم فرمان

شمر:
يزيد آن شوم بي‌ايمان

ابن سعد:
چه حكمي كرده

شمر:
حكمي كه از كف مي‌برد ايمان

شمر:
ابن سعد از دست تو آزرده گشته خاطرم
اين چنين بشنيده‌ام از جمله خلق روزگار
مي‌روي پنهان تو در نزد حسين ابن علي
چون غلامان مي‌نمايي خدمتش را بنده‌وار
چاه‌ها كنده حسين و آب‌ها مي‌نوشد او
خواهي او را بازگرداني سوي شهر و ديار
يا بكش تيغ و نما اقدام بر قتل حسين
يا امور جنگ را بر شمر بيدين واگذار

امام حسين(ع):
آن بلا از كوفه نازل مي‌شود بر اين زمين
نام آن ملعون بي‌ايمان بود شمر لعين
به دشت كربلا فردا بلائي مي‌شود نازل
كه من بسيار زين غم بر حريم خويش نالانم
برو خواهر بيفكن بستر عباس را اكنون
كه مي‌باشد غنيمت جان خواهر امشبي اكنون

 

]صدای گریه حضرت علی اصغر آمده[

 

واجب نبود آمدنت، لطف کرده ای

برداشته اند از همه حکم وجوب را

آبی نمانده است که خاموششان کنم

آتش زدی لبان خودت این دو چوب را


]امام او را روی دست گرفته و به سمت میدان حرکت می دهد[

ای چرخ بر حسین ستم بی شماره کن

ای بی حیا جفای پیاپی همآره کن

ای آسمان زنان جوان مرده مرا

خواهی روان به شام به ساز و نقاره کن

اما به قد و قامت عباس صف شکن

حسرت ببر فسوس بخور یک نظاره کن

 

 

شعر] ایستاده است تنها میان سگهای تازی[

] محاصره امام [

] رجز مربوط به فرمان ابن سعد و حرمله [

]تیراندازی حرمله به سوی گلوی حضرت علی اصغر [

وقتش رسيده است كه پر در بياوري

از راز خنده ي همه سر در بياوري

وقتش رسيده است كه با روضه هاي خشك

اشكي ز چشم چند نفر در بياوري

وقتش رسيده است كه موسي شوي و باز

از نيل تا فرات جگر در بياوري

خود را به روي تيغ كشاندي كه جنگلي

از زير دست هاي تبر در بياوري

تو يك تنه حريف همه مي شوي و بس

از اين قماط ، دستي اگر در بياوري

تو از نوادگان مسيحي ،‌بعيد نيست

از خاك ،‌مشك تازه و تر در بياوري

در این کویر خار گل انداخت گونه ات

گفتی کمی ادای پدر در بیاوری

لب میزنی به هم که بخوانی ترانه ای

اشکی به این بهانه مگر در بیاوری

 

]هل هله و رقص حرمله [

]برگشت امام حسین به سوی خیمه گاه [

شمر:
بدهيد گواهي سپه كوفه و شامي
در نزد عبيداله مكار بد اختر
من قاتل عباسم و باشد حكمم نام
مغز تو برون آورم از كاسگه سر

]برگشت امام حسین به سوی میدان[

ای علمدار سپاهم به کجایی عباس

بین که بی پشت و پناهم به کجایی عباس]بند اول مناجات حضرت علی(ع) در مسجد کوفه/مولای یا مولا[

از بهر بی کسی خودم گریه می کنم

چون نیست چاره ای به فلک شکوه میکنم]بند دوم مناجات[

شما به خیمه نبودید من فگار شدم

حفیظ خیمه ز اعدای نابکار شدم]بند سوم مناجات[

 

امام حسين:
بدان كه قوم عدو را همين سخن باشد
تمام مطلب اين قوم قتل من باشد

]امام حسین(ع) به سمت خیام حرکت کرده و با حضرت سکینه و رقیه(س) وداع می کند[

]حرکت امام به سوی میدان [

ابن سعد:
دشمن آن خاندان از فرقه گمراهي‌ام
نيست اصلا اندر اين فرمايشات آگاهي‌ام
حاليا از من چه مي‌خواهي تو اي ام‌الفساد
اين تو و آن هم حسين آن سرور كل عباد

شمر:

زبغض آل پیغمبر به دل پیچیده ام دودی

که خواهم تن بیارایم در این خفتان نمرودی

زره بر تن نمایم اینزمان از مال داوودی

روم یا جان و سر بازم در این ره یا بیارم سر

بزن طبال بر طبل و دمی بر شمر دون بنگر

] ورود ضربت به ران پای امام حسین(ع) پس از جنگ نمایان و کشتن اشقیاء[

راوی:

در سوگ تو داغ بر دل آب افتاد

اشک از دل چشم و چشم از خواب افتاد

ای کاش که من عصای دستت بودم

آن لحظه که زانووانت از تاب افتاد

]امام حسین(ع) به جنگ ادامه داده [

]برخورد سنگ به پیشانی مبارک امام حسین(ع)[

]رجز حرمله و انداختن تیر به سمت قلب مبارک امام حسین(ع)[

 

شمر:

کجا شد رستم آن یکه تاز چرخ تا بیند

شمر پوشیده زره چون گنبد اخضر

به پیش آرید ایندم مرکب زرین لجام من

بزن طبال تا گرد سوار اسب کوه پیکر

شمر:

همچون شهاب ثاقب شمر شرر رسیده

سنگین دلی چنان من در جنگ کس ندیده

کاری کنم در عالم نشنیده کس ندیده

خون حسین چنان آب از خنجرم چکیده

مشقی بزن تو طبال تا از نهیب طبلت

شیر ژیان به بیشه زهره اش به دل دریده

]دادن خنجر به دست خولی ابن یزید[

]برداشتن خنجر توسط شمر لعنت ا..[

]لحظه جدا شدن سر مبارک امام حسین(ع) از پیکر[

فرهنگ لغات کلمات حضرت عباس یکه و

حضرت :

(حَ رَ) [ ع . حضرة ] (اِ.)1 - قرب ، حضور. 2 - آستانه درگاه . 3 - کلمه ای است که برای احترام پیش ازنام قدیسان و بزرگان می آید . ؛~ عباسی الف - به حضرت عباس قسم . ب - به صورت راست و درست .

عباس :


صیغه مبالغه . بسیار ترش روی . (از اقرب الموارد). (اِ)شیر بیشه . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). شیری که شیران از او بگریزند. (از اقرب الموارد).
اشتباه تایپی این کلمه: ufhs
(عَ بّ) (ص .) 1 - بسیار ترشروی . 2 - شیر بیشه .

یکه :


این کلمه با حروف عربی: يکه
(یَ یا یِ کِّ) (ص .) تنها، یگانه ، بی مانند.

و :

( ~.) (ق .) خاصه ، مخصوصاً.
( ~.) در آغاز لفظ جلاله (= الله) برای قسم به کار رود.
(واو معدوله ) از نظر دستوری واوی است که در عهد ما نوشته می شود ولی خوانده نمی شود: خواب ، خواهش ،خویش ، خویشتن . اما در زمان قدیم آ ن را تلفظ می کردند و چون در هنگام تلفظ از ضمه به فتحه عدول می کردند آن را واو معدوله نامیده اند. لازم به توضیح است که همیشه پیش از واو معدوله حرف «خ » و بعد از آن یکی از حروف «د، ر، ز، س ، ش ، ن ، و، ه ، ی » واقع می شود.
( ~.) [ په . ] (حر رب ، عطف ) حرف عطف است و آن دو کلمه یا دو جمله را به هم پیوند دهد و آن به معانی ذیل آید: 1 - (معیت و مصاحبت ) با. 2 - (حالیه ) حال آن که ، در صورتی که . 3 - با آن که با وجودی که .

منابع

4686